احمد که یه ماشین پرنده ساخته داره دور کلاس میدوه و بازی میکنه
آریا مشغول ساختن سازشه که احمد ویژژژژ روی آریا فرود میاد و خودش رو میندازه رو آریا
آریا خیلی آروم سازه شو بر میداره و کمی اونورتر میشینه و به احمد میگه
" این کارا اصلا در شأن تو نیست !"
کاش چرخ زمان در دستان خودت بود
گاه سریع می چرخاندیش و گاه .....
آرامِ آرام
این مطلب رو چندین ماه قبل نوشتم و ثبت موقتش کردم.
دنبال یه زمان مناسب براش میگشتم اما از اون جایی که زمان مناسب انگار هیچ وقت نیومد همین الان میذارمش
پدرانمان در جنگ چه زخم ها خوردند و همه نگران زخم بدن قهرمانانند و یا زخم دل زنی که شوهرش و دختری که پدرش آن چنان عمیق زخم خورد که ...
اما همه غافلند از زخم روح نسل پس ار ز جنگ، نوزادان موشکباران و قطع نامه.
تاریانه ی جنگ تا به اینجا هم کشیده شده و سر تازیانه چه شدتی دارد و چه دردی...
تاوان چه چیز را پس میدهیم نمیدانم.
خسته ام ، خسته از همه حرف های تکراری و از بدبختی 30 ساله ای که باید هر روز برایت مرور شود، حتی اگر هیچ ارتباطی به آن نداشته باشی حتی اگر سالها در امان باشی؛ آخر تازیانه سخت بر پیکرت می کوبد.
از همه ی جنگ ها بیزارم و از انسان های جنگ زده بیزار تر.
می خواهم توانم را یکجا جمع کنم ، جلوی تازیانه بایستم تا حتی صدای آن هم به گوش فرزندانم نرسد.
طراوت روح را باز پس خواهم گرفت.
