_خوب ، این از دفتر اینم از خودکار ،حالا وقت نوشتنه.

حالا درباره چه موضوعی باید بنویسم؟؟

 

خودکارش را زمین گذاشت؛ به فکر فرو رفت. به آدم های  اطرفش فکر کرد ، به همه چیزهایی  فکر کرد که در مغزش  نوشته بود و هیچ وقت روی کاغذ نیاورده بود.

 

_ راستی همین دو روز پیش بود ، گفتم درباره چی بنویسم؟ ای بابا! اصلا به ما نیومده نویسنده بشیم. من باید تو همون تخیلات خودم سیر کنم. میتونم تصور کنم که بهترین نویسنده جهان شدم. میتونم اینقدر توهمم رو بالا ببرم که باورم بشه. وااای چقدر خوب چقدر عالی !!

واقعا تخیل چیز باحالیه ! یافتم ! یافتم ! یافتم ! یافتم !

درباره یه موضوع تخیلی می نویسم. آره خودشه ،می تونه هر چی باشه. خوب توی این کار استادم. از همون دوران مدرسه بودم!

 

از دوران مدرسه در  نوشتن استاد بود. همیشه منتظراین بود که معلمشان یک موضوع تخیلی بدهد وآن وقت حسابی بنویسد.اگر همه بچه ها یک صفحه می نوشتند. او چهار صفحه می نوشت و همیشه «عالی» می گرفت.

معلمشان نمره نمی داد: «ضعیف»،«متوسط»، «خوب»،«خیلی خوب»، «عالی»

معمولا عالی می گرفت اما بعضی وقتها هم خوب و خیلی خوب . در کل انشایش خوب بود و معلم تشویقش می کرد که رشته ادبیات بخواند. هم خواند وهم نخواند.

نوشتن را دوست داشت ، زیاد می نوشت اما برای خودش. تا به حال مطلبی ننوشته بود که به دیگران بدهد تا بخوانند...

 _ نه ! منصرف شدم . هر چی نوشته  تخیلی بوده نوشتم ، همه اتفاقات عجیب و غریب تو انشا های من افتاده . به همه حیوانات واشیا هم جون دادم و به جاشون کلی چیز نوشتم.نه این خوب نیست . نمیخوام چیز تکراری بنویسم. باید نو باشه بکر باشه!

باید از 10 سال پیش تا الان فرق کرده باشم. بخوام دوباره بنویسم « غنچه خمیازه ای کشید و چشمهایش را باز کرد ...» که نمی شه؛ می شم بچه مدرسه ای.

کاش الان معلمم بود به من موضوع انشا میداد تا یه چیزی بنویسم. هر موضوعی ... حتی  موضوع انشا: آزاد !!

 

از جایش بلند شد و خودکار و دفتر را به حال خود رها کرد . شاید به امید اینکه وقتی برگشت دفترش سفید نباشد و یا شاید برای اینکه بعدا به سراغشان بیاید و بنویسد.