مشوش
.
انگار اصولا زندگی داره بر اساس "عسی ان تکرهو شیئا و هو خیر الکم" میچرخد. (در حالت خوشبینانه)
یه قراری میذاری با خودت و شروع میکنی به پایبند بودن بهش بعد یا دقیقا تو روز پایان اون دوره یا دو سه روز مونده بهش اتفاقات عجیب و غریبی می افته که در بعضی موارد دیده شده طرف تا سه روز مدام داشته گریه میکرده
حالا اینکه اون اتفاق لزوما احتیاجی به این همه گریه نداشته و طرف خودش واقف بوده و نمیتونسته جلوش رو بگیره خودش بحث جداییه.
بحث الان سر اون حس بده بعد از تلاش. حس گیج شدن حس فهمیدن، آخ که وقتی نمیدونی، وقتی نفهمیدی، وقتی حس نکردی چقدر راحتی
واقعیت اینه که می دونی دیگه هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نمیشه واقعیت اینه که میدونی یه چیزهایی رو داری از دست میدی و فقدان همیشه غم داره با خودش.
الان دارم اینا رو تو دفتر خاطراتم مینویسم ولی وقتی اینقدر گنگ اینقدر سانسور شده است. احتمالا به صفحه ی -خوشبختانه- متروک وبلاگ ورود پیدا میکنه.
وقتی فکر میکنی که مشکلاتت اونقدر ها هم بزرگ نیست بیشتر درد میکشی. اگه همه چیز خوبه پس من چرا ناراحتم؟
اگه مشکل منم پس چرا نمیمیرم؟
وقتی برای خوشحال بودن باید خودت رو بکوبی و از اول بسازی پس چه فرقی با مردن داره؟
منگل های دنیا هم تعداد قابل توجهی هستن اما من به شخصه گونه ی کاملا نادری هستم که خدا برای نمونه یه دونه فرستاده رو زمین. خوب این نمونه موفق از آب درنیومد و نمونه های مشابه دیگه ای ساخته نشد.
(کاش اون آقای محترم اینجا بود زل میزد تو چشام بهم میگفت تو چرا نمیمیری؟)
میبینی دیگه قابلیت نوشتن خاطرات رو از دست دادم. کلا قابلیت نوشتن رو از دست دادم. اینا هم بیشتر شبیه یه خواب مشوشِ شبیه کابوسِ که اصلا نمیفهمی کجا شروع شد و کجا تموم شد. دست و پا میزنی تو هزار توی خواب بلکه خودت رو به جای امنی برسونی ولی همه چیز تو هم گره میخورند تمام خاطرات، مکان ها، آدم ها، دیده ها، شنیده ها کل خود آگاه و نا خودآگاهت بیرون میریزد تو حوض کوچولوی کابوست و جا نمیشند اون تو وکوچیک میشوند و بزرگ میشوند و کش می آیند و ادغام میشوند آخرم از خواب بیدار میشوی و معلوم نمیشود آنها دارند توی هزار توی خواب و کابوس چه میکنند با هم.
انگار اصولا زندگی داره بر اساس "عسی ان تکرهو شیئا و هو خیر الکم" میچرخد. (در حالت خوشبینانه)
یه قراری میذاری با خودت و شروع میکنی به پایبند بودن بهش بعد یا دقیقا تو روز پایان اون دوره یا دو سه روز مونده بهش اتفاقات عجیب و غریبی می افته که در بعضی موارد دیده شده طرف تا سه روز مدام داشته گریه میکرده
حالا اینکه اون اتفاق لزوما احتیاجی به این همه گریه نداشته و طرف خودش واقف بوده و نمیتونسته جلوش رو بگیره خودش بحث جداییه.
بحث الان سر اون حس بده بعد از تلاش. حس گیج شدن حس فهمیدن، آخ که وقتی نمیدونی، وقتی نفهمیدی، وقتی حس نکردی چقدر راحتی
واقعیت اینه که می دونی دیگه هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نمیشه واقعیت اینه که میدونی یه چیزهایی رو داری از دست میدی و فقدان همیشه غم داره با خودش.
الان دارم اینا رو تو دفتر خاطراتم مینویسم ولی وقتی اینقدر گنگ اینقدر سانسور شده است. احتمالا به صفحه ی -خوشبختانه- متروک وبلاگ ورود پیدا میکنه.
وقتی فکر میکنی که مشکلاتت اونقدر ها هم بزرگ نیست بیشتر درد میکشی. اگه همه چیز خوبه پس من چرا ناراحتم؟
اگه مشکل منم پس چرا نمیمیرم؟
وقتی برای خوشحال بودن باید خودت رو بکوبی و از اول بسازی پس چه فرقی با مردن داره؟
منگل های دنیا هم تعداد قابل توجهی هستن اما من به شخصه گونه ی کاملا نادری هستم که خدا برای نمونه یه دونه فرستاده رو زمین. خوب این نمونه موفق از آب درنیومد و نمونه های مشابه دیگه ای ساخته نشد.
(کاش اون آقای محترم اینجا بود زل میزد تو چشام بهم میگفت تو چرا نمیمیری؟)
میبینی دیگه قابلیت نوشتن خاطرات رو از دست دادم. کلا قابلیت نوشتن رو از دست دادم. اینا هم بیشتر شبیه یه خواب مشوشِ شبیه کابوسِ که اصلا نمیفهمی کجا شروع شد و کجا تموم شد. دست و پا میزنی تو هزار توی خواب بلکه خودت رو به جای امنی برسونی ولی همه چیز تو هم گره میخورند تمام خاطرات، مکان ها، آدم ها، دیده ها، شنیده ها کل خود آگاه و نا خودآگاهت بیرون میریزد تو حوض کوچولوی کابوست و جا نمیشند اون تو وکوچیک میشوند و بزرگ میشوند و کش می آیند و ادغام میشوند آخرم از خواب بیدار میشوی و معلوم نمیشود آنها دارند توی هزار توی خواب و کابوس چه میکنند با هم.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۵/۰۷/۱۰ ساعت 19:8 توسط فانوس