مشوش

.


انگار اصولا زندگی داره بر اساس "عسی ان تکرهو شیئا و هو خیر الکم" میچرخد. (در حالت خوشبینانه)
یه قراری میذاری با خودت و شروع میکنی به پایبند بودن بهش بعد یا دقیقا تو روز پایان اون دوره یا دو سه روز مونده بهش اتفاقات عجیب و غریبی می افته که در بعضی موارد دیده شده طرف تا سه روز مدام داشته گریه میکرده
حالا اینکه اون اتفاق لزوما احتیاجی به این همه گریه نداشته و طرف خودش واقف بوده و نمیتونسته جلوش رو بگیره خودش بحث جداییه.
بحث الان سر اون حس بده بعد از تلاش. حس گیج شدن حس فهمیدن، آخ که وقتی نمیدونی، وقتی نفهمیدی، وقتی حس نکردی چقدر راحتی
واقعیت اینه که می دونی دیگه هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نمیشه واقعیت اینه که میدونی یه چیزهایی رو داری از دست میدی و فقدان همیشه غم داره با خودش.
الان دارم اینا رو تو دفتر خاطراتم مینویسم ولی وقتی اینقدر گنگ اینقدر سانسور شده است. احتمالا به صفحه ی -خوشبختانه- متروک وبلاگ ورود پیدا میکنه.
وقتی فکر میکنی که مشکلاتت اونقدر ها هم بزرگ نیست بیشتر درد میکشی. اگه همه چیز خوبه پس من چرا ناراحتم؟
اگه مشکل منم پس چرا نمیمیرم؟
وقتی برای خوشحال بودن باید خودت رو بکوبی و از اول بسازی پس چه فرقی با مردن داره؟
منگل های دنیا هم تعداد قابل توجهی هستن اما من به شخصه گونه ی کاملا نادری هستم که خدا برای نمونه یه دونه فرستاده رو زمین.  خوب این نمونه موفق از آب درنیومد و نمونه های مشابه دیگه ای ساخته نشد.

(کاش اون آقای محترم اینجا بود زل میزد تو چشام بهم میگفت تو چرا نمیمیری؟)

میبینی دیگه قابلیت نوشتن خاطرات رو از دست دادم. کلا قابلیت نوشتن رو از دست دادم. اینا هم  بیشتر شبیه یه خواب مشوشِ شبیه کابوسِ که اصلا نمیفهمی کجا شروع شد و کجا تموم شد. دست و پا میزنی تو هزار توی خواب بلکه خودت رو به جای امنی برسونی ولی همه چیز تو هم گره میخورند تمام خاطرات، مکان ها، آدم ها، دیده ها، شنیده ها کل خود آگاه و نا خودآگاهت بیرون میریزد تو حوض کوچولوی کابوست و جا نمیشند اون تو وکوچیک میشوند و بزرگ میشوند و کش می آیند و ادغام میشوند آخرم از خواب بیدار میشوی و معلوم نمیشود آنها دارند توی هزار توی خواب و کابوس چه میکنند با هم.

باز هم کسی مثل تو

اصولا آدم حسودی نیستم. اگه از کسی بدم میاد دلیلی نمیبینم که بهش حسودی کنم اگه هم خوشم بیاد از خوشحالی و داشته هاش خوشحال میشم. معمولا اوج حسودیم  این بوده که ای وای چیزی که طرف داره یا موقعیتی که توش قرار گرفته آرزوی من بوده و هیچ وقت بهش نرسیدم و احتمالا نخواهم رسید.
اما اکثرا بعد اون" ای وای" میگم فانوس واقعا حاضر بودی که جای فلانی باشی دیگه فانوس نباشی و اون باشی و همه این چیزها رو داشته باشی؟ بعد یه نه محکم به خودم میگفتم و یه عمرا هم تهش میچسبوندم، و اینجوری بود که اون حس حسادت گونه راهش رو میکشید و میرفت.
دلیلم هم برای نه گفتن مشخص بود. اینقدر خودم بودن و اینقدر داشته هام رو دوست داشتم که عمرا حاضر نبودم جای هیچ کس دیگه ای باشم.
این بار هم حسودیم شد و باز یه نه بزرگ گفتم ولی دلیل این نه با همه قبلی ها فرق داشت. به این فکر کردم که اگه تو باشم اون وقت چطوری از لذت وجودت بهره مند بشم؟ برای من لذت با تو بودن بیشتر از لذت تو بودنه.
تویی که این همه سال دنبالت میگشتم و انگار هزار تیکه شده بودی تو وجود آدم های دور و برم، چقدر گشتم و تلاش کردم و خوشحال شدم و نا امید شدم. چقدر اشتباه کردم. اشتباه هایی که یاد آوریش برام درده.
وهیچ وقت نمیتونم اون نیمه تو ها رو فراموش کنم. نمیتونم قدر نشناس باشم. میدونم همشون کمک کردند تا به تو برسم
هنوز باور نکردم تو شوکم، شک دارم. اصلا چه جوری این جوری شد؟ توهم نیست یعنی؟ واقعیه؟ جنسش، مدلش همه چیزش جدیده، با قبلی ها از زمین تا آسمون فرق داره، ولی می ترسم. نکنه تو هم نیمه تو بشی. نکنه باز اشتباه کنم....
هر چند خودت هم میدونی که کم هم اشتباه نکردم ولی اینقدر خوب بلدی که همه چیز رو خوب ببینی که همش به من احساس خوب بودن میدی.
یه بارم گلایه نکردی، یه بارم اعتراض نکردی. تازه بهم پر و بال دادی.
امیدوارم لیاقت این همه خوبی تو داشتم باشم.
و تو
خواهش میکنم همیشه "تو" بمون، همیشه.

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

آخه قربون اون صورت سفیدت ! قربون بدن نرمت! الان اومدی؟

میدونی چقققدر منتظرت بودم؟ میدونی؟ 4 ماه میشه که چشم انتظارم. از آذر منتظرم که بیای منتظرم که پیدات بشه .

اما الان سرو کلت پیدا شده اونم چه پیدا شدنی. آخه الان وقتش بود؟ الان که خیلی از شیشه ها و پنجره ها تمیز شده؟!الان که خیلی از شوفاژ ها بسته شده؟! الان که درخت ها شکوفه داده؟!

اما...

خوب شد که اومدی. میدونی این اومدنت رو بعد از 4 ماه انتظار بعد از نا امید شدن از اینکه امسال ببینیمت به فال نیک میگیرم.

برف عزیز خوش اومدی.


ننه سرما بتکون اون لحاف پنبه ای تو! بتکون تا شاید امسال موقع اومدن عمو نورزو خوابت نبره و بیدار باشی.

شاید تو هم بعد یه عمر چشم انتظاری به خواستت برسی 

شاید امسال عمو نوروز رو دیدی!!

مطلق

 

بعد از پست قبلی باز سعی کردم که به خودم آرامش بدم وزیاد غصه نخورم پس شروع کردم به شمردن مزایای این وضعیت جدید..

 

کلا تو زندگی به این نتیجه رسیدم که آدم تو هر شرایطی که هست باید بتونه ازش بهترین استفاده رو ببره و لحظه های خوش براش بسازه.) خیلی معتقدم بهش اما خوب عمل کردن بهش خیلی سخته (

حالا این وضعیت جدید چی هست؟ وضعیت خانه داری مطلق

دیگه سر کار نمیرم

کلاس زبانم تموم شد

ساختمان کلاس ورزشم رو میخوان خراب کنن ومن برای ثبت نام هنوز جای دیگه ای نرفتم

و اما مزایای خانه داری مطلق

_ خدا رو شکر با اینکه نیمی از پاییز گذشته من هنوز سرما نخوردم.سالهای قبل تقریبا از اول مهر تا آخر فروردین مریض بودم.

_ اگه  هم یه وقتی خدایی نکرده سرما بخورم میتونم تو خونه حسابی استراحت کنم و مجبور نیستم با سرما خوردگی برم بیرون از خونه.

_ چون دیگه مجبور نیستم تو سرماخوردگی بیش از حد معمول از حنجره ام کار بکشم پس ایشالا برای سومین(یا چهارمین؟) سال پیاپی لارنژیت نمیشم.

_ صبح های  بارونی که هوا حسابی ابریو تاریکه میتونم از پشت پنجره بارون رو ببینم وبعد دوباره برگردم تو رختخواب تا بازم بخوابم. (دیگه مجبور نیستم صبح زود  از خواب بیدار بشم)

_ صبحهای برفی میتونم تو خونه بشینم و از پنجره برف رو نگاه کنم وقهوه بنوشم. بعد که از شدت سرما کم شد برم برای قدم زدن تو برف. (دلم برف خوست ! با قهوه!)

_دیگه وقتم برای رفتن به انواع کلاس ها مخصوصا کلاس ورزش آزاده و یک سال تو حسرت کلاس ورزش نمیمونم و دیگه حرص نخورم که چرا همه جا فقط صبحها کلاس برای خانم ها ست ( طرف های ما که اینجوریه.واقعا خانمهای شاغل باید چی کار کنند؟)

_ میتونم بیشتر برای آشپزی وقت بذارم و چیزهایی که خیلی دلم خواسته و فرصت نکردم درست کنم رو الان درست کنم.

_ با خیال راحت میتونم مهمونی ومسافرت برم و همه جا فکرم درگیر این نیست که وااای ؟ تا غیبت خوردم پس ؟؟ قدر از حقوقم و گریدم کم میشه.( همون موقعشم الکی حرص میخوردم.کاش درس عبرت بگیرم)

_ میتونم بیشتر وبلاگ بیام وزود به زود آپ کنم.

_ در کل وقت بیشتری دارم که برای خودم و خانواده و همچنین دوستام بذارم.

_تو این دوره میتونم حسابی آرمش داشته باشم چون خیلی از موارد استرس زای زندگی حذف شده و مطمئنا این آرامش تو این دوره برایم خیلی مهمه.

حتی سر کلاس بودن با این که خیلی لذت داره اما خیلی هم فشار وری آدم هست و تو نوع کار من واقعا خسته کننده بود. طوری که یکی از معلم های باسابقه به ما میگفت " من روزی دوتا کلاس روبیشتر نمیتوم برم شما چطوری سه تا  کلاس میرید تو روز"

یادم میاد هر روز که کلاس داشتم تا آخر شب که میخواستم بخوابم همهمه و هیاهوی بچه ها ومدرسه توگوشم بود و واقعا انگار تو یه محیط پر سرو صدا میخوابیدم و تا صبح هم خواب مدرسه میدیدم :دی

خلاصه اینکه خوبه دیگه هر چیزی به جای خودش خوبه!

به نظر شما چه چیزهای دیگه ای تو  خانه داری  مطلق خوبه؟؟ لطفا جواب بدید

(از بدی هاش نگید من اعصا ب ندارما)

باز آمد بوی ماه مدرسه

بازم اول مهر شد و شور وهیجان رو باخودش آورد.

الان میشه شور وشوق رو تو چشم بچه های دبستانی دید، اضطرابشون رو برای جدایی از خونه و هیجانشون رو برای بازیهای دست جمعی با همکلاسی هاشون.میشه بچه های دبیرستانی رو دید که کل مدرسه رو تحمل میکنند به خاطر زنگ تفریح هاش به خاطر نامه نگاریهای سر کلاس که خیلی میچسبه و به خاطر دوستاشون چون هر روز میتونند ببیننشون و با هم گپ بزنند و حسابی درد دل کنند.

میشه دید که دانشجوها با غرور گام برمیدارند به سمت دانشگاه و منتظرند که این واحد ها و ترم ها بگذره  تا مدرکشون رو بگیرند و بشن کارشناس ، کارشناس ارشد، دکتر.

 میشه دید که معلم ها هم هیجان خاصی دارند برای دیدن دانش اموز های جدید وبه خودشون میگن درسته که مطالب تکراریه ولی با دانش آموز های جدید میشه یک سال پر از تجربه ای جدید و متفاوت داشت و اگر واقعا معلم باشند منتظرند که بیشتر از چیزی که به بچه ها یاد میدن ازشون درس بگیرند.


 بعد از تقریبا 20 سال این اولین اول مهری هست که من جزو هیچ کدوم از دسته های اول مهری نیستم نه مدرسه میرم و نه دانشگاه نه درس میدم و نه درس میخونم ....

مدرسه نرفتن نشونه ی اینه که بزرگ شدم و ادامه ندادن تحصیلات دانشگاه انتخاب خودم بود. دوست دارم با دست پر یا بهتر بگم با ذهنی پر، با ایده های نو با دغدغه وارد کارشناسی ارشد بشم نه اینکه فقط واحد پاس کنم ومدرک بگیرم.

اما کار نکردن تو کسوت معلمی انتخاب خودم نیست؛ چرا انتخاب خودم هست اما انتخاب دلم نیست.مجبور شدم که دل بکنم از کاری واقعا دوست داشتم و بگم که هنوز نیمی از دلم تو یکی از مدرسه ها جا مونده.

دلیل این کار بمونه پیش خودم و خدای خودم اما یقین پیدا کردم جایی که کار میکردم اصلا مناسب نبود هر چند مناسب تر از کاری که میکردم هیچ جا پیدا نمیشه.

امسال دیگه خبری نیست از استرس و هیجان برای رفتن به مدرسه های جدید و یا شاید مهدکودک(هرچند پارسال به خودم قول دادم که دیگه به هیچ عنوان کلاسی توی مهدکودک قبول نکنم)

دیگه خبری نیست از اون همه چهره ی جدید و بانمک که سعی کنم تا مهر تموم نشده اسم همشون رو یاد بگیرم.

دیگه معلم بچه های پیش دبستانی نیستم که دم به دقیقه به بهانه های مختلف گریه میکنند و تو میدونی که فقط دلشون برای مامانشون تنگ شده و در بیشتر اوقات آغوش تو برای آروم کردنشون کفایت میکنه.

(حتی اگه قبلش داره عین ابربهار اشک میریزه که پام اینقدر درد میکنه داره میشکنه!. بعد از اینکه دو دقیقه تو بغلت نشست یهو شروع میکنه به بازی و میدوه وسط کلاس )

دیگه معلم پسر بچه های شیطون نیستم که هر چقدر هم که سعی کنی با ابزار محبت باهاشون برخورد کنی آخرم دادتو در می آرند

دیگه معلم دختر بچه های مهربون نیستم که اینقدر  هر بار واست نقاشی می آرند که نمیدونی چی کارشون بکنی.

 و حتی دیگه با بچه های مهدکودکی سر و کار ندارم که واقعا آدم رو به مرز جنون میکشند.

 

میخوام از همین جا واسه ی تک تک بچه هایی که حتی یک ساعت سر کلاسشون بودم آرزوی شادی و سلامتی کنم ( کاش صدام بهشون میرسید)

و همین جا از خدا بخوام که سال دیگه جزو اول مهری ها باشم چه با درس خوندن و چه با درس دادن و چه بهتر که هر دو با هم باشه.

قرار نیود پستم غمگین باشه امیدوارم نشده باشه.



چرخ زمان

کاش چرخ زمان در دستان خودت بود

گاه سریع می چرخاندیش و گاه .....

آرامِ آرام

...

 قبل نوشت :

این مطلب رو چندین ماه قبل نوشتم و ثبت موقتش کردم. 

دنبال یه زمان مناسب براش میگشتم اما از اون جایی که زمان مناسب انگار هیچ وقت نیومد همین الان میذارمش  


پدرانمان در جنگ چه زخم ها خوردند و همه نگران زخم بدن قهرمانانند و یا زخم دل زنی که شوهرش و دختری که پدرش آن چنان عمیق زخم خورد که ...

اما همه غافلند از زخم روح نسل پس ار ز جنگ، نوزادان موشکباران و قطع نامه.

تاریانه ی جنگ تا به اینجا هم کشیده شده و سر تازیانه چه شدتی دارد و چه دردی...

تاوان چه چیز را پس میدهیم نمیدانم.

خسته ام ، خسته از همه حرف های تکراری و از بدبختی 30 ساله ای که باید هر روز برایت مرور شود، حتی اگر هیچ ارتباطی به آن نداشته باشی حتی اگر سالها در امان باشی؛ آخر تازیانه سخت بر پیکرت می کوبد.

از همه ی جنگ ها بیزارم و از انسان های جنگ زده بیزار تر.

می خواهم توانم را یکجا جمع کنم ، جلوی تازیانه بایستم تا حتی صدای آن هم به گوش فرزندانم نرسد.

طراوت روح را باز پس خواهم گرفت.

سلام بر حسین (ع)

همیشه مناسبتها برایم مهم بوده و هستند و گاهی این اهمیت بسیار زیاد باعث دردسر شده است.

اما مناسبتها مهم هستند بهانه ما برای زندگی همین مناسبتها شکل میدهند.

باید مراسم خاص هر مناسبت به بهترین شکل برگزار شود. بی عیب و نقص.

ایامی است که هر چقدر هم برایت مهم باشد .هر چقدر هم برایش تلاش کنی باز هم کم است .آنقدر وسیع است که اگر همه عمرت در این روزها برای زنده نگه داشتن روحت تلاش کنی باز هم جا دارد نه تکراری می شود و نه درد سر ...

محرم است ماه ذکر و یاد

ماه یادآوری صبر

ماه فدا کاری و فدا کردن

ببینیم در زندگی چه چیز را باید فدای دیگری کنیم

علی اصغرمان کیست و بهشتمان کجاست

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین و علی الارواح التی حلت بفنائک  

روزی که دلت خوش باشد عید است

شبی که عزیز تان را از دست دادید  شبی بود که  قرار بود بهترین شب زندگی من باشد.هر چند..........

روزی که برای به دنیا آمدن عزیزتان جشن گرفته بودید عزیز ما از دست رفت.

دقیق به یاد دارم. دو سال پیش بود:

عید قربان

زندگی این است گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

هر چند به یاد ندارم با حرفی آزرده باشم شما را....

خدا در جای حق نشسته و عدالت درهمین دنیا هم رعایت می شود. از چیز های کوچک گرفته تاااااااااااااااااا.....

خدا جای حق نشسته!

یوم الحسرت

عید فطر مبارک

وقتی که ماه رمضان تمام می شود همیشه برایم حسرت به همراه داشته و هر سال که می گذرد بر این حسرت افزوده می شود.

شاید سالهای اول همین که چند روزی هم روزه بگیرم احساس رضایت می کردم. چون می دانستم به حر توانم و یا حتی کمی بیشتر تلاش کرده ام. شاید تا دوران دبیرستان هم توجهی به شب قدر و نماز عید فظر نداشتم . در دانشگاه هم همین که بتوانم هر روز ماه رمضان نماز اول وقت و جماعت بخوانم و دعای ماه رمضان را فراموش نکنم برایم ماه رمضان و بعد از آن را سر شار از شادی می کرد. احساس می کردم که نو شده ام ، تازه شده ام. 

هر سال به توانایی من اضافه می شود و همین طور به بار زندگی که به نوعی بار گناه هم هست.(الان کاملا   می فهمم که چرا میگویند که بچه ها پاکند) اما به تلاشم اضافه نمیشود.....

امسال عید فظر برایم شادی نداشت و شاید کل ماه رمضان. چون هیچ تلاشی نکردم احساس می کنم نو نشده ام. مثل این می ماند که نوروز بیاید و برود ولی سال عوض نشود.

الان پرم از حسرت که چرا؟ چرا بیشتر عبادت نکردم چرا بیشتر تفکر نکردم چرا خوش اخلاق تر نبودم چرا مهربانتر نبودم وخیلی چرا های دیگر.چرا؟ چرا برای همین یک ماه هم که شده خوب و خوب تر نبودم. چرا قدر شبهای قدر را ندانستم و چرا برای نماز عید فطر خواب ماندم!...

و آن یوم الحسرت که سراسر روحیم و سراسر احساس لطیف چه عذابی باید بکشیم از چرا ها.

همه و هیچ

در مورد مطلب غزل_ قهوه خانه

من که چیزی نیستم، این همه ام؛او که همه چیز است چگونه است؟؟؟

ک.ا.ف.ه. پ.ی.ا.ن.و

رمان هایی که از نمایشگاه کتاب خریده بودم را جلوی چشمانم چیدم داشتم فکر میکردن کدام را اول بخوانم. چشمم به پی.کر فرهاد عباس مع.روفی افتاد. چقدر درنمایشگاه پارسال دنبالش گشته بودم و گفته بودند  نمایشگاه نمی آید و بعدا از شهر کتاب خریده بودمش و تا به حال نخوانده بودمش انگار دلم نیامده بود.

با خودم گفتم اول پی کر فرهاد را میخوانم و ذره ذره شروع کردم به غرق شدن در کتابی نچندان قطور.میچشیدمش و لذت میبردم وبا خودم میگفتم :توی کتابای معروفی این یه چیز دیگس.

بعد از تمام شدنش رو آوردم به کتاب هایی که خریده بودم.چقدر کم بودند. سه تا! بقیه رمان ها یا نمیشناختمشان و چنگی به دلم نزده بود یا خوانده بودمشان و آنهایی که خیلی میخواستم نبودند .(به دلایل مختلف) فقط همین سه  تا را خریده بودم.یک رمان ایرانی و دو رمان خارجی.

چقدر دلم می خواست بدانم در  احتمالا گم شده ام   چه بود که توقیف شده!!!(حتما چیز بد و غیر اخلاقی دیگه الکی که نیست هر کی بیاد تو کتابش حرفهای بد بد بنویسه باید حرفای خوووووووووووووب نوشت)چقدر دلم سوخت که نتوانستم بخرمش.

خلاصه رمان ایرانی را که از قضا تقدیر شده بود و جایزه گرفته بود را برداشتیم که بخوانیم تا اگر بعد از این کسی پرسید که این رمان را خوانده ای یا نه سرمان را بالا بگیریم و بگوییم بــــــــــــــــــــــــــــــــــــله!

شروع به خواندن کردم .خیلی خوشم نیامد.ولی گفتم جلو برم بهتر میشه.فضای داستان احساس خفگی توام با نفرت  بهم میداد.روابط انسان ها زیبا نیست.(از نظر شخص بنده اخلاقی نیست.بیشتر منظورم روابط راوی با دختر کوچکش است) همه چیز در پوچی مطلق فرو رفته و...

چند باری کلمه ای به چشمم خورد که کاملا جزء الفاظ رکیک است.تا حدی که من تا دو سه سال پیش معنی اش را نمیدانستم(یعنی حال کنین من چقدر با ادب و مثبتم)ولی گفتم نه اشتباه میکنم من سوات ندارم این یه چیز دیگس. در هر فصل یکی دو بار کلمه مذبور وجود داشت. بدون این کلمه خوب  فصل نویسنده فصل نمیشده دیگر.

تا اینکه به صفحه ای رسیدم که نویسنده با افتخار تمام این کلمه را در گیومه گذاشته بودند و در یک صفحه ناقابل "شش" بار این کلمه را تکرار فرموده بودند.دود از کلمه ام بلند شد.معده ام در هم پیچید و سرم گیج رفت. به وضوح حالت تهوع داشتم از این همه فضاحت.

حالا امده ام که بگو یم مرحبا! آفرین! به همه کسانی که مجوز میدهند، به همه کسانی که جایزه میدهند ،به هم کسانی که تقدیر میکنند و به همه کسانی که توقیف میکنند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: راستی یادمان رفته بود که بگوییم حیف پولمان که از بین رفت.البته قبل از اینکه آقا فواد بگویند میخواستیم بنویسیم.

 

 

اون روزیا که روز زن بود!

می گن پسره  همش عصبانیه با این و اون تو خیابون دعواش میشه همش به همه گیر میده یه ذره بد دهنم هست. خوب پاش برسه دست بزن هم داره لابد. گفتم زن. میدونی همه این کاراش مال اینه که زن نداره. زن بگیره درست میشه!

مگه پسر صغری خانم نبود افسردگی شدید داشت  زن که گرفت خوب شد . خوب آره دختره هم چند ماهی بستری شد بیمارستان روانی الانم فکر کنم هنوز دارو بخوره بعد ده سال! دختره عیب و ایراد داشت از همون اول فکر کنم  پسر دست گل  صغری خانم هم این مریض کرد! حالا بگذریم الان که دارن به خوبی و خوشی زندگیشونو می کنن سه تا بچه هم دارند زندگی شون محکم! محکم!

آره راست میگی پسر کبری خانمم بعده زن گرفتن خیلی خوب شد.اون که...... استغفرالله... خوب نیازه انسانه دیگه وقتی زن نداره مجبوره از یه جا تامین بشه دیگه .حالا که دیگه گذشته....آره منم چند بار شنیدم که میگفتن با چند تا زن دیدنش ولی باور نکن آخه یه مرد زن دار با دو تا بچه کوچیک از این کارا میکنه؟؟ آره اون زن دیوونشم یه چیزایی می گفت. از بد جنسیشه البته بین خود مون بمونه میگن دختره مریضی سوءظن داره .آره دیگه وگرنه پسره خیلی سر به راست!

باشه پس کجا بریم خواستگاری ! چی دختر اکبر آقا نه اصلا میدونی که با پسر من هم دانشگاهیه ! پسرم تعریف میکنه که یه روز با همین چشمای خودش دیده که دختره داره بر وبر تو چشمای یکی از پسرای هم کلاسیش نگا میکنه و با هم حرف می زنن آآآآآآآآآآآره معلوم نیست دختره چی کارس

دختر اصغر آقا به نظرم خوب بود ولی چند روزی رفتم تو نخش .انگار دختره افسردس! یه جوری یه بار خودم دیدم که داره گریه میکنه. آره به درد این پسره نمیخوره!

خوب پس می مونه.... ولی اونم قیافه نداره . همه چیش خوبه ها ولی همچین یه هوا زیادی چاقه

............

 

آری از ماست که بر ماست. خیانتی که هر زن به جامعه زنان میکند بیشتر از خیانتی است که مردان به جهان کرده اند.

وقتی پسرمون هر مشکلی داشته باشه میگیم «بریم براش زن بگیریم.» (بروزن سیب زمینی بگیریم ).زن در این جمله نشانی از موجودیت دارد؟؟ فکر نمیکنیم که بر سر آن دختر بیچاره چه می آید؟ من میگویم برایتان: آن دختر شوهری دارد مشکل دار و بعد پسر دار میشود. این پسر پدری دارد مشکل دار .برای رهایی زن میگیرد. و مادرش حال عروسی دارد که شو هری مشکل دار دارد و نوه هایی که پدری مشکل دار دارند و .....تا چند صد سال می خواهیم به این روش ادامه دهیم؟؟

راه حل را نمیدانید؟ ابتدا انسان باید سالم باشد وبعد ازدواج کند تا به کمال برسد.

وقتی شوهرمان به اصطلاح بچه ننه است میگوییم: صبر کن پسر دار بشم اونوقت همچین پسرم رو بچه ننه بار می یارم که بیا و ببین.

وقتی از دست مادر شوهرمان آزرده خاطر میشویم میگوییم: بالاخره منم یه روز مادر شوهر میشم دیگه اونوقت میدونم چی کار کنم.

دامادمان تاج سر است و عروسمان کلفت تازه نفس.!

شنیده ام که جمعی از زنان دوم وبلاگ دارند و دور هم صفا میکنندو به هم میگویند که ما حق داریم قسمتی از شوهر دیگران را مال خود کنیم.(در اکثر موارد زن اول بیچاره هم از وجود هووی خود کاملا بی اطلاع است)شما شایسته اسم زن نیستید ...

شرم بر من باد که با شما در یک دسته بندی قرار میگیرم.

راستی مردان جنس اولند نه! ولی چه کسی آنها را جنس اول کرد!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

زندگی هنری، هنر زندگی

تقدیم به کسانی که در زندگی شوهران و وپدران و زنان و مادران بزرگی بودند و هیچکس نمیداند نامشان چیشت اما قلب خانواده شان مثل گوهری تابان برایشان میتپد.

و تقدیم به کسانی که زندگی خانوادگی خود را فدای هنر؟؟؟؟ و شهرت نمیکنند.

(راستی کدوم بازیگر بود که تازگی طلاق گرفته بود .آها کارگردان بود. ااااااااااا پس خواننده بود!!!!!!!!!)

هنوز تصمیم نگرفتم که این پست برای چه کسانی اجازه ورود دارد

آدرس ونام بگذارید تا پسورد را بدهم

شاید هم برای خودم وتنها خودم باقی ماند

ادامه نوشته

لارنژیت مزمن یا سایلنتیسم اجباری؟

نمی دانم کار خدا بود یا دعای مسلمین جهان که اینطور شد؟کار  بی بی سی  بود یا تهاجم فرهنگی و غیر فرهنگی آمریکا و اسرائیل؟

شاید هم ظلم کردم به آن کودکان بی گناه؟

یکشنبه 24 بهمن بود. سر کلاس درس بودیم و بچه ها مثل همیشه خودشان تصمیم میگرفتند که چه کار کنند و چگونه بنشینند. هر ازچند گاهی با هم دعوا می کنند یا دانش آموزی را غمگین میکنند اما خودشان خوب میدانند جه کار کنند. منتظر بودم که کلاس آماده بشود تا شروع بکنم، که ناگهان معلمی از راه رسید و به من گفت: رفتار با اینا رو من بلدم و شروع کرد به داد و بیداد کردن و دستور دادن به بچه ها که "تو اینجا بنشین" و او "کنار تو" و ...

آنقدر سریع همه چیز اتفاق افتاد که نفهمیدم چه شد و اصلا چرا این معلم داخل کلاس من آمد و اصلا چه مشکلی بود که فکر کرد من رفتار را با آنها بلد نیستم. خشمگین از اتفاقات پیش آمده. من هم شروع کردم به فریاد زدن بر سر بچه های بی گناه. برای بار اول بود که آنچنان فریاد     می زدم.ادامه کلاس به خوبی پیش رفت و به جز وقت کم آوردن مشکل دیگری نبود.

ساعت دوم هم یک مسئول مدرسه آمد و در حالی که دانش آموزان داشتند تازه وارد کلاس

می شدند . گفت اینها رو دعوا کن؟!

بچه هایی بی دردسری نیستند و اداره کردن کلاس به تنهایی مشکل است. همیشه سعی

 می کردم حق انتخاب بهشان بدهم اما ... .

از همان روزهای اول تدریس به من می گفتند چرا اینقدر مهربانی! سر کلاس با اخم! واردشو ، داد بزن و ...

 و من یاد گرفتم که  د ی ک ت ات و ر  بشوم. حالا که قدرت در دست من است باید  من بگویم که چه بشود و چه نشود .

فریاد زدم، دستور دادم و فقط من تصمیم گرفتم و باز هم فریاد زدم ...

تا به بی فریادی رسیدم.

***

اخبار نگاه می کردیم و آگاه  می شدیم و چقدر قلبم درد می گرفت. اما صدایی نداشتم. فقط

می توانستم زمزمه کنم. که امثال من در این جامعه کجا هستند؟ و چه کسی اینطور انسان های جامعه مان را دسته بندی کرده؟ اسلام وآن ظاهر، بی اسلامی و آن ظاهر ...

ما چه کنیم؟ چگونه بگوییم این که شما  می گوییداسلام نیست؟ برای راهمان ، دینمان ، عقیده مان چه اسمی بگذاریم تا همه کس دریابند اسلاممان راخراب کردید و به بازی گرفتید و حالا حتی نمیتوانیم از اسمش استفاده کنیم.

چه کسی اسلام را وارد بازی کرد؟ مسلمان های واقعی کجا هستند؟

کشتن یک انسان کشتن یک نسل است. صانع انسان بود؛ و ندا.....؟؟؟؟

دلم از این می سوزد که ندا یکی از صدها نسلی بود که کشته شدند. و خدا نکند مردانی به این جمع اضافه شوند ،که آن وقت خون در رگهایمان به جوش که هیچ از ان سر ریز می کند.

و تو دوست من ، چگونه بگویم من هم طرفدار ازادی هستم و از ظالم و مظلوم هر دو بیزار؟!

به قول "ع فواد" م « ما در جامعه خودمان هم غریبه ایم.»

***

دوشنبه 25 بهمن دیگر صدایی برایم باقی نمانده بود. حرف های روزمره ام را زور میزدم ولی دیگر هیچ فریادی نزدم!

صبح با همان صدای گرفته 45 دقیقه مخ دوست عزیزم را خوردم و تا عصر هم با خانواده      حرف زدم.

عصر احساس کردم که دیگر نمی توانم حرف بزنم. تا سه شنبه ظهر کمتر حرف زدم ، اما باز هم حرف زدم. 3 ساعت تمام با یکی دیگر از دوستانم حرف زدم و با آن صدای گیرا در ان رستوران شیک، با اعتماد به نفس کامل سفارش غذا دادم و تشکر کردم و .... حرف زدم و حرف زدم.

تا اینکه چهارشنبه دکتر گفت که لارنژیت شده ام و باید استراحت بدهم به این حنجره و من به یک سایلنتیسم کامل فرو رفتم.

***

آری بسیار حرف زدم اما حرفم را نزدم.

و چه جاهای غیر مهم که فریاد زدم تا دیگر نتوانم دران جای مهم فریاد که هیچ حتی حرف بزنم.

وای از این همه بی فریادی.

 

مرگ

گاهی آنقدر از مرگ میترسم که شبها خوابم نمیبرد

و گاهی

آنقدر از این دنیا خسته ام که دوست دارم زودتر در آغوشش بکشم.

 دوستان! آشنایان! گریه نکنید! مرگ درمان من است.

زندگي

_ از بازيگري خيلي خوشم مي ياد. هر وقت مي رم اونجا، بازي مي كنم.« سلام آقايون سلام خانم ها ، حالتون خوبه؟ منم خوبم.» بعدم يه لبخند طولاني كه تا تمام عمرم طول مي كشه.

هميشه مي گم نمي يام. وقتش كه مي رسه ميگه: مي خواي نريم.منم ميگم: نه! .... بريم.

ايندفعه كه رفتم اونجا لبخند زدم. .« سلام آقايون ...»

حرف زدند.گوش كردم.بعد يه لبخند طولاني ...

يهو همه با هم گفتند: ما كه مي دونيم ...! بي نقاب!

اخمام رفت تو هم.همه خنديدند، مسخره كردند.

فرياد زدم منم ميدونم.! بي نقاب!

ترسيدم .جيغ كشيدم... فرار كردم.

ادامه نوشته

درك صحيح

موضوع انشا: ماه رمضان

ماه رمضان يعني سحري انقدر بخوري كه به سكسكه بيافتي ! ( آخه ممكنه گشنت بشه )

ادامه نوشته

شروعی دوباره

پاسخ بدهید  .     چرا؟؟

ادامه نوشته

قدری اندیشه

ادامه نوشته