اگه از جمله دوستانِ جان هستید و اصرار به خوندن دارید بازم توصیه می کنم نخونید، مغز درد میگیرید
اگه از جمله دوستانِ جان هستید و اصرار به خوندن دارید بازم توصیه می کنم نخونید، مغز درد میگیرید
۳۰ بهمن ۹۵
و تو اوج امنیت نا امنی وجود داره
تو اوج شادی، غم و تو اوج غم، شادی
فقط مشکل اینجاست که این آخریه رو پیدا نمیکنم
بهش گفتم:این بار از اون دفعه هاست که طوول میکشه تا حالم خوب بشه
سر درگم و گیج نیستم
خودم حالم رو میفهمم همه ی احساساتم رو و میفهمم این بار بدجوری سیستمم به هم ریخته
درمانش فقط زمانه و شاید کمی خوش شانسی شاید چند تا اتفاق خوب پشت سر هم
چرا فقط اتفاق بدا پشت هم میافته؟
هر چند پانیک لعنتی تر از این حرفهاست و وقتی میاد باور میکنی همه چیز رو اما سعی میکنم نذارم بیاد سعی میکنم وقتی اومد آروم باشم و به خودم بگم هیچی نیست به خدا هیچی نیست
ولی یه پانیکی رو فقط یه پانیکی درک میکنه
پریشب با یه نوع جدیدش مواجه شدم. تو خواب توهم داشتم ، البته خواب نبودم کاملا بیدار بودم و علیرغم دونستن اینکه وضعیتم بین خواب و بیداریه و اینکه چیزی نیست بابا جان حمله است میره خوب میشی بخواب ولی شدیدا توهمه واقعی بود یعنی فکر میکردم واقعیه بعد از اینکه تونستم دو سه ساعت پشت هم بخوابم و بیدار شدم تازه فهمیدم دیشب تو چه حال اسفناکی بودم
اما همیشه میگم کاش هیچکس حال من رو درک نکنه
خیلی بده فقط بدونین خیلی بده و خوشحالم که هیچ کدوم از اطرافیانم نمیتونند درک کنند حال من رو فکر میکنند فقط درد قلب و توهم سکته کردنه خوشحالم که درک نمیکنند
کاش هیچوقت هیچکس تو دنیا این حال من رو درک نکنه
اعتماد
شک نمیکردید؟ شاید اتفاقی بوده شاید دلیل دیگه ای داشته شاید از دل برود هر آنکه از دیده برفت
ولی بازم
شک نمیکردید؟
نظرات این پست برای خوانندگان احتمالی و کامنتهای احتمالی تر باز است
۲۲ دی ۱۳۹۵
خورشید دیشب تو تخت ماخوابید، گاهی میخوابه ولی بعد که خوابش برد منتقلش میکنیم تو اتاق و تخت خودش.دیشب همسر زود خوابش برد منم دیدم اصلا حال ندارم از جام بلند بشم مخصوصا اینکه یه بار برای تغذیه ی نیمه شبانه بیدار شده بودم و یکریز به صورت غر و نصیحت وار گفته بودم که بچه ای که شامش رو خوب نخوره نصفه شب گشنه اش میشه دیگه قول بده که غذات رو خوب بخوری و اینکه دفعه ی بعد دیگه بلند نمیشم بهت چیزی بدم بخوری باید تا صبح گشنه بمونی!
(چرا کاری رو که میدونیم غلطه میکنیم؟راهی رو که میدونیم اشتباهه میریم؟ اینم شد روش تربیتی؟)
اینقدر خسته بودم که سختی خوابیدن سه نفری رو تخت رو به جون خریدم و هفت صبح درحالی بیدار شدم که دو عدد لنگ کوچولو رو صورتم بود و تا به خودم بجنبم یه تو دهنی قشششنگ خوردم. به نظر اومد وقتشه کودک منتقل بشه تو تخت خودش تا بیشتر از این فکمون رو نیاورده پایین
خدا رو شکر تا حدود ده خوابید و خدا رو شکر تر که همسر زودتر از من پاشد و من وقت داشتم یه نیم ساعتی غلت بزنم تو جام و خودم رو بکنم از رختخواب.
بیشتر وقت امروز به جمع کردن اسباب بازی گذشت یه عالمه اسباب بازی که هی منتقل میشد این ور و اون ور. اتاق ماهور مرتب شد یه کم و فرشش بالاخره بعد یکماه و با یه حرکت انتحاری خودم رفت زیر تخت. امیدوارم کمر و امعا و احشام سالم باشه، البته وسط کار توقف کردم و با همسر تماس گرفتم که بیا و کار رو تموم کن وگرنه کلا به فنا میرفتم، تختش بدجوری سنگینه.
همینقدر که دو قلم ظرف شستم و خونه رو جارو زدم و هی تو خونه راه رفتم از صبح تا شب ولی انگار نه انگار خوبه
هنوزم نمیشه به خونه گفت تمیز ولی حداقل میشه توش زندگی کرد
انشالله که فردا روز بهتریه
پ.ن میخواستم خودم رو مجبور کنم و برم اینستا پست بذارم اما اومدم اینجا.
21 دی ۱۳۹۵
میگم معمولا چون مثلا یکعفته عصرها نمیخوابه بعد یهو یه روز عصر سه چهار ساعت تو بدترین ساعات ممکن میخوابه.
پاشدم و طبق معمول مراسم دستشویی رفتن و آماده کردن صبحانه دقیقا یکساعت تمام به طول انجامید دقیقا یکساعت تمام، مثل همیشه.
بعد هم خوردن صبحانه و همزمان دیدن تلویزیون ( هر چند دوست ندارم این کار رو ولی خیلی وقتها موقع صبحانه تلویزیون میبینیم، امروز که مهم بود و باید میدیدم، کاش میشد برم)
خوردن صبحانه هم یکساعتی طول میکشد و وسط صبحانه بودیم که مراسم رسید به خواندن نماز میت و دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و شروع کردم های های گریه کردن، برای اون بزرگوار که خدا رحمتش کنه و چه غیره متتظره بود و رفتنش و برای خودم که خدا میدونه کی باید بخوابم اون وسط و خدا میدونه کی برام نماز میت بخونه و هزار تا فکر و خاطره ی دیگه که باعث میشد فقط و فقط گریه کنم.
بعد از خوردن صبحانه خسته بودم واقعا خسته انگار نه انگار که دیشب حدود هفت هشت ساعت خوابیده ام و انگار نه انگار که تو چند روز گذشته کار خاصی نکردم. دیروز به خودم قول دادم که فردا صبح زود بیدار میشم و میفتم به جون خونه تا برق بزنه اما باید میخوابیدم. یکساعتی خوابیدم و وسطش هم باید به هزار تا سوال جواب میدادم ولی به هر حال یکساعت تو رختخواب بودم.
برای ناهار فقط برنج درست کردم یه سری لباس ریختم تو ماشین لباسشویی، ماشین ظرفشویی که از روز قبل پر بود رو سرو سامون دادم و روشن کردم. دو تا مجله رو از سر تا ته خوندم. دو تا مجله ی نبات کامل همه ی شعرها و قصه ها با صدای شخصیت های مختلف و همه بازی ها و سرگرمی ها و لالایی ها
بلکه خورشید بخوابد و بگذارد بخوابم چون باز خسته بودم.
اما نخوابید، ولی من مثلا خوابیدم صد دفعه بلند شدم ، مامان اتاقم سرده، مامان این چیه، ماشین ظرفشویی کارش تموم شد، مامان بیا مورچه ها غذام رو خوردند( یه ذره میده داده بودم بخوره نخورده بود و بسقاب پر مورچه شده بود) مامان اون بازی رو چرا پاک کردی؟
-کدوم؟ چی؟
تازه دیدم موبایلم رو گرفته دستش کل تنظیماتش رو ریخته به هم یه سری اس ام اس چرت و پرت هم به این اون زده
اصولا این این و اون آشنا و فامیل نیستند نمیدونم چرا . ولی به خودم زحمت تو۱یح و عذر خواهی ندادم. کاملا معلومه اشتباه شده.
بعد باز اومدم تو رختخواب، یه کم گذشت. اومد کنارم دراز کشید و در کسری از ثانیه خوابید ولی من خوابم پریده بود.
پاشدم گذاشتمش تو تختش، هر چی به خودم فشار آوردم که پاشم و کار مفیدی انجام بدم نشد باز رفتم تو رختخواب و شروع کردم به بازی با تبلت.
بعد تلفنی حرف زدم و گریه کردم و گریه کردم.
یه کم کناب خوندم. شام هم درست نکردم هرچی از دیشب و ظهر بود رو خوردیم. باز اخبار نماز میت رو نشون داد و من گریه کردم
زیر چشمام سیاه شده و بدجوری گود افتاده نمیدونم مال گریه است آلودگی هوا یا کم خونی، فعلا دو روزه شروع کردم به خوردن قرص آهن و مولتی ویتامین
تمام روز خسته ام، خسته ی واقعی، تا چشمام رو میبندم خوابم میبره
تمام بدنم درد میکنه
دو روزه بیشتر تو رختخواب بودم و کار مفیدی نکردم
باز دیشب با اینکه خیلی حالم بد بود، لباس شستم و پهن کردم و لباسهای قبلی رو جمع کردم شام مشتی پختم لبو پختم که اعضای خانواده تحویل نگرفتند منم تنهایی تا تهش رو خوردم.
اما امروز فقط گریه کردم و خوابیدم و چشم دوختم به تبلت
بیرون میکنم این بیماری لعنتی رو که هر بار با یه هیبت خاص ظاهر میشه امیدوارم فردا روز بهتری باشه.
به جایی نرسید
چه کنم قبل من استاد به جایی نرسید
جای نزدیک شدن پاک فراموش شدم
صبر راهی که نشان داد به جایی نرسید
(مهدی نور قربانی)
۲۳.۸.۹۵
و خوب...
میدانی در همیشه روی یه پاشنه نمیچرخد
Reset factory
ازحال بدبه حال خوب رو دارم تمرین میکنم.
صبحها که بیدار میشم. حس میکنم یکی روی قلبم داره فشار میاره و یکی دیگه روی گلوم و با این وضعیت باید زنده باشم و زندگی کنم و شاد باشم!!!
با این حال تمام تلاشم رو میکنم که اون دو نفر رو از روی وجودم کنار بزنم و تپش قلب و نفس های نصف نیمه ام رو احساس کنم و خدا نکنه این وسط اتفاقی بیافته
(مثلا خورشید لجباز تر از همیشه باشه و به هیچ قیمتی نتونم ببرمش دستشویی و آخر مبل رو نجس کنه یا اینکه ......)
و البته باز هم با همه ی اینها تلاش میکنم که خوب باشم مادر خوب همسر خوب و دختر خوب
( هر چند نتیجه ی همه ی تلاش هام فقط بالا رفتن سطح توقع بقیه است)
گریه هایم که تمام میشوند، ادای مادرهای شاد را درمی آورم و بالا و پایین میپرم و قربون صدقه میروم و بازی میکنم با موجود کوچولویی که اصلا گول ظاهرم را نمیخورد
و بعد، بعد از ساعتها شاید حس خوب مثل نسیمی از وجودم رد بشود
و باز خواب و کابوس و نفس تنگی و صبح و
........
ریست فکتوری
۱
مشوش
انگار اصولا زندگی داره بر اساس "عسی ان تکرهو شیئا و هو خیر الکم" میچرخد. (در حالت خوشبینانه)
یه قراری میذاری با خودت و شروع میکنی به پایبند بودن بهش بعد یا دقیقا تو روز پایان اون دوره یا دو سه روز مونده بهش اتفاقات عجیب و غریبی می افته که در بعضی موارد دیده شده طرف تا سه روز مدام داشته گریه میکرده
حالا اینکه اون اتفاق لزوما احتیاجی به این همه گریه نداشته و طرف خودش واقف بوده و نمیتونسته جلوش رو بگیره خودش بحث جداییه.
بحث الان سر اون حس بده بعد از تلاش. حس گیج شدن حس فهمیدن، آخ که وقتی نمیدونی، وقتی نفهمیدی، وقتی حس نکردی چقدر راحتی
واقعیت اینه که می دونی دیگه هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نمیشه واقعیت اینه که میدونی یه چیزهایی رو داری از دست میدی و فقدان همیشه غم داره با خودش.
الان دارم اینا رو تو دفتر خاطراتم مینویسم ولی وقتی اینقدر گنگ اینقدر سانسور شده است. احتمالا به صفحه ی -خوشبختانه- متروک وبلاگ ورود پیدا میکنه.
وقتی فکر میکنی که مشکلاتت اونقدر ها هم بزرگ نیست بیشتر درد میکشی. اگه همه چیز خوبه پس من چرا ناراحتم؟
اگه مشکل منم پس چرا نمیمیرم؟
وقتی برای خوشحال بودن باید خودت رو بکوبی و از اول بسازی پس چه فرقی با مردن داره؟
منگل های دنیا هم تعداد قابل توجهی هستن اما من به شخصه گونه ی کاملا نادری هستم که خدا برای نمونه یه دونه فرستاده رو زمین. خوب این نمونه موفق از آب درنیومد و نمونه های مشابه دیگه ای ساخته نشد.
(کاش اون آقای محترم اینجا بود زل میزد تو چشام بهم میگفت تو چرا نمیمیری؟)
میبینی دیگه قابلیت نوشتن خاطرات رو از دست دادم. کلا قابلیت نوشتن رو از دست دادم. اینا هم بیشتر شبیه یه خواب مشوشِ شبیه کابوسِ که اصلا نمیفهمی کجا شروع شد و کجا تموم شد. دست و پا میزنی تو هزار توی خواب بلکه خودت رو به جای امنی برسونی ولی همه چیز تو هم گره میخورند تمام خاطرات، مکان ها، آدم ها، دیده ها، شنیده ها کل خود آگاه و نا خودآگاهت بیرون میریزد تو حوض کوچولوی کابوست و جا نمیشند اون تو وکوچیک میشوند و بزرگ میشوند و کش می آیند و ادغام میشوند آخرم از خواب بیدار میشوی و معلوم نمیشود آنها دارند توی هزار توی خواب و کابوس چه میکنند با هم.
احتیاط!
اما هر دو بار پرید
منم هیچ اصراری به هیچ چیز ندارم دیگه
نشد که نشد
Self destroy
چه خوب میشد اگه یه سیستم خود نابود گری داشتیم. نابود کردن نه به معنی خودکشی به معنی اینکه خیلی ها فراموش کنند که تو وجود داشتی. اون وقت خودم رو از ذهن خیلی ها پاک میکردم
به این مسئله میگن دور زدن حق الناس
گاهی دیگه اون آدمی رو که رنجوندی نمیتونی پیدا کنی و حلالیت بطلبی
گاهی اون فرد عذر خواهی تو رو قبول نمیکنه از بس رنجوندیش و بعد عذرخواهی کردی
گاهی تا میای از طرف حلالیت بطلبی یه کاری میکنه که میگی اصلا حقت بود هر کاری کردم!
گاهی هم حلالیت میطلبی و ظاهرا بخشیده میشی اما خودت خودت رو تا آخر عمر نمی بخشی
پ.ن من تو این دنیا فقط و فقط از خودم گلایه دارم. یه نوشته ام حاصل بیست و نه سال زندگی و احساس و عملکرد خودمه پس خواهشا هر جمله ی من رو به خودتون نگیرید
شاید وقتی یه متنی مینویسم یه فرد خاص مورد نظرم باشه اما کل اون متن و کل جمله ها مربوط به اون شخص نیست. آدم بده ی داستان خودمم
و در آخر هم میگم حلالم کنید خواهشا و لطفا
با اینکه سختته ولی یه روزی عزمت و جزم میکنی و سعی میکنی حساس و پر توقع نباشی. سعی میکنی فاصله بگیری و فاصله بگیری
ولی یهو برمی گردی و پشت سرت رو نگاه میکنی و میبینی هیچ جالی خالی از تو وجود نداره چون به سرعت جایگزین شدی
و کسی که تو رو جایگزین کرده دیگه هیچ وقت هیچ وقت تو قلب تو جا نداره
شیفتگی
گاهی شیفته ی اشیا میشم و خدا نکنه که اون شی در کل خاصیت معتاد پروری داشته باشه که بد جور معتادش میشم
گاهی شیفته ی یه دوست، که عموما و اصولا چندان پایدار نیست چون به محض دیدن کم لطفی از طرف مقابل چنان کاسه کوزه ی خودم و طرف رو در هم میپیچم که بیا و ببین
من یا با کسی دوست نمیشم یا باید خیلی با هم صمیمی باشیم و دوستهای الانم هم کسانی هستند که یه دوره خیلی صمیمی بودیم
کمرنگ شدن یا تغییر رابطه همیشه هم تقصیر من یا طرف مقابل نیست بلکه بیشتر به گذشت زمان و تغییر شرایط مربوط میشه
و خوب یه وقتهایی به خودت میای میبینی چقدر تو این دنیا تنهایی و آدمها اصلا حق دارند که تو رو برای اوقات فراغتشون بخوان هر چند که تو اونا رو هر لحظه بخوای
پی نوشت اینم توضیح پست قبل
بی ربط نوشت
یه خود درگیری این روزا دارم برای ثابت کردن اینکه چقدر خوش میگذره بی تو و اصلا هم بهت فکر نمیکنم بعد اونوقت هر شب دارم خواب این تو رو میبینم و روزها اگه حواسم به خودم نباشه میشینم یه گوشه و بهش فکر میکنم حالا این تو اصلا از خود درگیری من خبرم نداره ها
خدایا شفا
و من از همه عالم دلگیرم
از سر بندگی می گویی چشم.
پس دنبال وعده ها میگردی
چنین کنید تا چنان شود
چنین میکنی و چنان نمیشود که نمیشود
به کدامین گناه ...
و صبر که تمام توانت را گرفته
و مرگ که هر جور حساب میکنی باز هم معنی اش فقط اسفل و سافلین هست
داری میری ، فکر میکنی راه درسته و خوشحالی یه جایی میفهمی راه اشتباهه غمگین میشی دنبال راه درست میگردی به هر کوره راهی سرک میکشی یه ذره پیش میری و برمی گردی یهو یه جا یه راه میبینی که مطمئن میشی درسته تا نفس داری میدوی تا زودتر به مقصد برسی می دوی و میدوی ومیدوی ....
نفست کم میاد صبر میکنی دو رو برت رو نگاه میکنی میبینی بیشتر گم شدی پشت سرت رو نگاه میکنی و حتی نمیدونی از کدوم راه برگردی
حالا فقط غمگین نیستی زخمی و تکه پاره ای و یه جای خالی هم تو قلبت داری
جای خالی یه آرزو که نزدیک بود واقعی بشه یا حداقل تو فکر میکردی نزدیکه که واقعی بشه
باز هم کسی مثل تو
اما اکثرا بعد اون" ای وای" میگم فانوس واقعا حاضر بودی که جای فلانی باشی دیگه فانوس نباشی و اون باشی و همه این چیزها رو داشته باشی؟ بعد یه نه محکم به خودم میگفتم و یه عمرا هم تهش میچسبوندم، و اینجوری بود که اون حس حسادت گونه راهش رو میکشید و میرفت.
دلیلم هم برای نه گفتن مشخص بود. اینقدر خودم بودن و اینقدر داشته هام رو دوست داشتم که عمرا حاضر نبودم جای هیچ کس دیگه ای باشم.
این بار هم حسودیم شد و باز یه نه بزرگ گفتم ولی دلیل این نه با همه قبلی ها فرق داشت. به این فکر کردم که اگه تو باشم اون وقت چطوری از لذت وجودت بهره مند بشم؟ برای من لذت با تو بودن بیشتر از لذت تو بودنه.
تویی که این همه سال دنبالت میگشتم و انگار هزار تیکه شده بودی تو وجود آدم های دور و برم، چقدر گشتم و تلاش کردم و خوشحال شدم و نا امید شدم. چقدر اشتباه کردم. اشتباه هایی که یاد آوریش برام درده.
وهیچ وقت نمیتونم اون نیمه تو ها رو فراموش کنم. نمیتونم قدر نشناس باشم. میدونم همشون کمک کردند تا به تو برسم
هنوز باور نکردم تو شوکم، شک دارم. اصلا چه جوری این جوری شد؟ توهم نیست یعنی؟ واقعیه؟ جنسش، مدلش همه چیزش جدیده، با قبلی ها از زمین تا آسمون فرق داره، ولی می ترسم. نکنه تو هم نیمه تو بشی. نکنه باز اشتباه کنم....
هر چند خودت هم میدونی که کم هم اشتباه نکردم ولی اینقدر خوب بلدی که همه چیز رو خوب ببینی که همش به من احساس خوب بودن میدی.
یه بارم گلایه نکردی، یه بارم اعتراض نکردی. تازه بهم پر و بال دادی.
امیدوارم لیاقت این همه خوبی تو داشتم باشم.
و تو
خواهش میکنم همیشه "تو" بمون، همیشه.
من دیگه حرفی ندارم
اما این بار قرآن باز کردم
این جمله برام پررنگ شد انگار
از آنها به طرز شایسته ای صرف نظر کن (و آنها را بر نادانی هایشان ملامت ننما)
خاک تو سرت!
جریان از این قرار بود که هفته ی پیش طی اتفاق افتادن جریاناتی منفجر شدم. نصف شبی فقط برای گروه دوستانم تو وایبر نوشتم که غمگینم.
دو نفر برام بوس و آرزوهای خوب فرستادند و گفتند که برای آروم شدنم آیت الکرسی خوندند و دو نفر دیگه (که صمیمی تر هستیم) پیگیر ماجرا شدند که چی شده و چرا، البته به صورت خصوصی.
و خوب من هم یه چیزایی به هر کدومشون با توجه به میزان صمیمیت، نوع رابطه مون و اینا گفتم بهشون و درواقع خیلی چیزها رو نگفتم.یعنی بی اهمیت ترین موردی که وجود داشت تعریف کردم تا هم اونا به جواب رسیده باشن هم من به صورت غیر مستقیم غر زده باشم.
دوست صمیمی ترم که فقط گوش کرد و هیچی نگفت و من کلی آروم شدم از حرف زدن باهاش.
بعد از گذشتن حدود دو روز دیگه حالم خوب شده بود و دیروز صبح با وجود کم خوابی حس سرخوشی و خوشحالی داشتم مخصوصا که قرار بود یه تولد هم برم و کلی ذوق داشتم واسه دیدن دوستای قدیمی که حدود سه سال بود ندیده بودمشون.(یه گروه دیگه از دوستایی که هیچ ربطی به اون بالایی ها ندارند)
دیشب درست قبل خواب یکی از دوستای وایبر پیگیر شد که چی شده و حالت چطوره؟ منم حوصله نداشتم به بدبختی ها فکر کنم خیلی سر بالا و به صورت پیچشی و با در نظر گرفتن همه جوانب جوابش رو دادم و جواب های خیلی جالبی گرفتم که تقصیر خودته و از فلانی یاد بگیر و خاک تو سرت!!!! واقعا خاک تو سرم با بعضی از این دوستام.
چرا نمیشه درددل کرد هیچ جا؟؟؟آخرم میگن خودت کردی که لعنت بر خودت باد
رژه
فعلا هم لبتاپ و کامپیوتر ندارم.
کامپیوتر که همیشه با اون کار میکردم به اصرار خودم جمع شد، و از این بابت خیلی خوشحالم.کلا آدمی هستم که از شلوغ بودن محیط و زیاد بودن وسایل توش کلافه میشم.با اومدن خورشید کلی وسیله به خونه اضافه شد و اگه وسایل قبلی هم بدون تغییر میخواست وسط خونه بمونه جا برای نفس کشیدن هم نبود. الان خوشحالم که یه فضای حدودا دوازه متری کاملا خالی تو خونه هست که خورشید میتونه اونجا بدوه و بازی کنه و منم لذت ببرم از دلباز بودن خونه ام.
لبتاپ هم همیشه عصای دست آقای همسر بوده و هست و بدون اون کارش لنگه.هر چند که اول به نام من خریده شد ولی به کام آقای همسر بوده و هست و فقط اون اوایل یه مدت کوتاه دست من بود.برای همین اصلا دل خوشی ازش ندارم و اگه تو خونه هم باشه سراغش نمیرم.
اما موندم این مشکل رو چجوری حل کنم.این وبلاگ نوشتنه. معمولا تو خونه زیاد گوشیمو دستم نمیگیرم.یعنی فرصت نمیکنم چندان، اگه خونه مامانمم باشه فقط کافیه دو دقیقه کله ام بره تو گوشی که مامانم رسما دعوام میکنه که گوشی تو بذار کنار برو به بچه ات برس.
به نظرم دو تا کار فاخری که من با این دنیای مجازی دارم، یکی همین وبلاگ نویسی هست و دیگری هم عکاسی برای اینستاگرام.
توی عکاسی که پیشرفت چندانی نداشتم یعنی عکاسی کردن با گوشی یکی از همون مصیبت هاست و اصلا اونی که میخوای در نمیاد.
دومی هم که اینجوری حالا موندم چی کار کنم.این همه مطلب که میاد تو مغزم رژه میره رو چی کار کنم.
الانم که پست گذاشتم دخترم تو بغلم خوابه و من دست چپم رسما فلج شد
به مناسبت تولد یه بابابزرگ نمونه
پ.ن ۱بابای خوبم تولدت مبارک پ.ن۲ کلا به صداهایی که براش ناشناسه میگه گاگار سوتفاهم نشه.
فیف
یعنی فین کن توش!!! :)
لغات خورشید در آستانه یکسالگی
اَلی=الو
دَدَ=ددر، بیرون
دَدَ=پدر گرامیش
دَدَ=عروسکش(چون وقتی فشارش میده میگه ماما دد)
دا دا=تاب تاب
دا دا=تاتی
دا=داغ
دات=افتاد
هَف= رفت
دَ دَ=دست
دَ=در
بوو= صداهایی مانند جارو برقی ماشین لباسشویی،هود، چای ساز، آبمیوه گیری و غیره.
گار گار=قار قار کلاغ و هرنوع صدای ناشناس دیگه.
بَ بَ =صدای ببعی
بِبِیی=ببعی و هر گونه عروسک نرمالو
مایی=ماهی
نانای=حرکات موزون و رقص و آواز و هر نوع آلت موسیقایی
نوو=این را میخواهم من لطفا!!
آآآآآآآآ=آواز شادمانه
بدو بدو=بدو
همش بهش میگیم خورشید بدو بیا بغلم، بدو بیا اینجا،بدو بریم اون اتاق ... برای همین یاد گرفته
پیش پیش= خوابیدن و خوابوندن
نی نی= بچه و هرگونه عکس انسانها در سنین مختلف
نه= نه
یک سال قمری
پ.ن سوم ربیع الاول روز تولد خورشیدکم است،ده روز زودتر از سال گذشته
آبکی!
حالا منظورم ابن نبست که قبلا خیلی نوشته های عالی و باحالی بود ولی حداقل کلی فکر میکردم روش بالا پایین میکردم.سعی خودم رو میکردم که خوب باشه.
اما الان فقط مینوسم،خیلی دوست دارم که نویسنده ی خوبی باشم با سوژه های ناب و جمله ها ی قشنگ و قلمی گیرا که وقتی وبلاگم رو میخونید لذت ببرید و منقلب شید یا یه چیزی یاد بگیرید یا حداقل شاد شید...
شاید وقت دیگر،الان فقط مینویسم
دلم میخواد غش غش بخندم
بیست و شش آذر پنجاه نفر وبلاگ منو دیدند.الهی بگردم هیچکس جرات نکرده جیک بزنه.
چقدر باجذبه ام من همه وحشت کردن.
فقط نمیدونم چرا از این وضعیت این قدر خنده ام گرفته.
یلداتون مبارک
هر چی دلم بخواد
پ.ن: قبلا چند تا پست غمگین که نوشته بودم کلی پیام عمومی و خصوصی دریافت کردم که چقدر غر میزنی و نق میزنی و این جور حرفا. خب عزیزای من دوست ندارید نخونید مجبور نیستید که. بزنید کانال دو برنامه کودک نگاه کنید والا
نوعی دیگر
خوب دیگه مهمون بودن بسه. باید برم سر خونه زندگی خودم. خونه ای که بدجوری اموراتش از دستم در رفته.
فکر میکردم به دلایلی امسال خونه تکونی ندارم ولی خوب دبه کردن متاسفانه آفریده شده در این دنیا و من الان نمیدونم که با وجود خورشید اصلا میرسم به خونه تکونی یا نه.
قبل از به دنیا اومدن خورشید خونه رو تمیز کرده بودم ولی یه سری خورده کاری ها مونده.یعنی اون تمیز کزدن ها رو اصلا نمیتونم به حساب خونه تکونی بذارم. هر چی تمیز کرده بودم هم تا الان مطمئنا دوباره کثیف و به هم ریخته شده.
هیچ وقت تصور نمیکردم که بچه داری میتونه تا این حد سخت باشه و هیچ وقت فکر نمیکردم که بعد از زایمان تا این حد ضعیف بشم . با خودم میگفتم همون ده روزی که مامان بیاد خونمون بسه و دیگه خودم از پس کارام برمیام.البته اینم نمیدونستم که کار جناب همسر جوری میشه که از صبح زود تا 11، 12 شب خونه نباشه و نتونه کمک حال من باشه.
زمانی که من دلم میخواست همسر صبح زود از خونه بزنه بیرون این جوری نبود الان که دلم میخواد بیشتر کنارم باشه بازم نیست. الانم مشکلم از صبح تا غروب نیست مشکلم از غروب به بعده که بد جوری دلم میگیره.خوب دلم میخواد بتونیم بیشتر سه تایی کنار هم باشیم و از لحظاتمون لذت ببریم. حتی اگه همسر فقط یه روز تعطیلم داشت بازم راضی بودم، اما اینجوری عملا همدیگه رو نمیبینیم. دلم میخواد شاهد بزرگ شدن خورشید باشه.
مثل همیشه که میخوام یه چیز جدیدی رو تجربه کنم هیجان دارم. زندگی فرق کرده یه تغییر اساسی و بزرگ.خیلی از عادت هام باید تغییر کنه. منم باید با بچه ام رشد کنم و بزرگ بشم...
سی
روزهای اول اصلا نمیتونستم شعرهایی که تو دوران بارداری برات خوندم رو بخونم چون اشک امونم نمیداد.
اون روز ها همش به این فکر میکردم که
"چقدر تولد سخته و مرگ...
این مخلوق کوچک وقتی وارد این دنیا میشه چقدر ناتوانه. چقدر خدا مهربونه که کسی مثل مادر رو قرار داده. تا ذره ذره عادت کنیم به این دنیا. وقتی وارد دنیای باقی بشیم هم این قدر ناتوانیم؟ اونجا کسی از ورودمون استقبال میکنه؟ کسی کمکمون میکنه که به اونجا هم ذره ذره عادت کنیم؟؟"
به قول بابا فلسفی شده بودم.
راستش هفته های اول خیلی خیلی دلم واسه موقعی که تو دلم بودی تنگ میشد ، خیلی زیاد. هر دو داشتیم به این تغییر بزرگ عادت میکردیم. هم برای من سخت بود و هم برای تو. من همه سالهای بدون تو رو مرور میکردم و چقدر دور بودند اون روزا.
همش نگرانت بودم ،دوست داشتم بتونم حس امنیت رو به طور کامل برات ایجاد کنم تا نسبت به این دنیا احساس خوبی داشته باشی. امیدوارم که تونسته باشم این کار رو انجام بدم و امیدوارم که بتونم به درستی این راه رو ادامه بدم.
روزها تند تند میگذشتند و من دوست داشتم که لحظه لحظه اش ثبت بشه. گاهی خیلی سخت بود اما روز به روز همه چیز داره بهتر میشه و من بیشتر یاد میگیرم که چطوری مواظبت باشم. همه سعیم اینه که بتونم بهترین باشم و بهترین ها رو برات فراهم کنم.
یک ماهه شدنت مبارک باشه فرشته ی کوچولوی من

عکاس :صبا بانو