Reset factory
ازحال بدبه حال خوب رو دارم تمرین میکنم.
صبحها که بیدار میشم. حس میکنم یکی روی قلبم داره فشار میاره و یکی دیگه روی گلوم و با این وضعیت باید زنده باشم و زندگی کنم و شاد باشم!!!
با این حال تمام تلاشم رو میکنم که اون دو نفر رو از روی وجودم کنار بزنم و تپش قلب و نفس های نصف نیمه ام رو احساس کنم و خدا نکنه این وسط اتفاقی بیافته
(مثلا خورشید لجباز تر از همیشه باشه و به هیچ قیمتی نتونم ببرمش دستشویی و آخر مبل رو نجس کنه یا اینکه ......)
و البته باز هم با همه ی اینها تلاش میکنم که خوب باشم مادر خوب همسر خوب و دختر خوب
( هر چند نتیجه ی همه ی تلاش هام فقط بالا رفتن سطح توقع بقیه است)
گریه هایم که تمام میشوند، ادای مادرهای شاد را درمی آورم و بالا و پایین میپرم و قربون صدقه میروم و بازی میکنم با موجود کوچولویی که اصلا گول ظاهرم را نمیخورد
و بعد، بعد از ساعتها شاید حس خوب مثل نسیمی از وجودم رد بشود
و باز خواب و کابوس و نفس تنگی و صبح و
........
ریست فکتوری