گلناز

 گلناز* بدجوری بهانه ی مامانش رو میگرفت. بهش گفتم بیا بشین بغل من با هم عکسای موبایل منو نگا کنیم ببینیم من چه عکسایی دارم.

خلاصه کلی عکس از هر طیف رو نگاه کردیم و تفسیر کردیم و راجع بهش حرف زدیم تا رسیدیم به یه عکس از کودکی فانوس و "برادر محترم"

من: گلناز میدونی این عکس کیه؟

گلناز : نه!

من: این نی نی ه که تو کالسکه اس داداش منه اونم که پشت سرش وایساده منم. البته داداشم الان دیگه کوچولو نیستا. الان دیگه بزرگ شده ، مرد شده.

گلناز : بچه بوده زن بوده؟!!

من:

گلناز:

اداره کل تشخیص هویت جنسیتی استان تهران:

سازمان آموزش رفتار با کودکان زیر چهار سال:

برادر محترم:


  *2 و نیم ساله  

اتاق بچه ها

یاسمن ( دختری هم سن و سال خودم) و....

1. ایلیا (5 ساله)

یاسمن: ایلیا میشه من بیام خواهر تو بشم؟؟

ایلیا : نه!

_ : آخه چرا ؟ تو که خواهر نداری منم خیلی دوست دارم خواهر تو باشم

_ : ببین! مامان و بابای من اول کوچیک بودن .بعد بزرگ شدن بعد با هم عروسیشون شده. بعد از چند وقت من به دنیا اومدم. یه ذره دیگه که گذشت داداشم به دنیا اومد. حالا تو این وسط کی میخوای به دنیا بیای که بشی خواهر من؟؟!

2. ماهرخ ( شش ساله)

یاسمن: ماهرخ چی شده چرا داری گریه میکنی؟

ماهرخ: آخه سارا به خودش میگه تپل به من میگه چاق.

_ : خوب حالا چه فرقی میکنه؟ چاق یا تپل همونه دیگه 

_ : نه خیرم چاق از تپل تپل تره!

3. امیر ( ده ساله)

یاسمن: آقا امیر آخه چرا اینقدر شما آقایی؟؟

امیر: خیلی ممنون.

_ : ازت تعریف نکردم . دارم میپرسم چرا اینقدر آقایی؟؟

_ : آخه من یه مامان خیلی باشعور با یه بابای خیلی باشعور دارم!



عید نوشت: ولادت حضرت محمد (ص) و امام جعفر صادق (ع) را تبریگ میگویم.

امیدوارم تو روز عید دلاتون شاد باشه.

بی ربط نوشت:

این هوا معلوم نیست با خودش چند چنده. گرمه؟ سرده؟ ولرمه؟ معتدل مدیترانه ای؟ حاره ای؟ آلوده؟ بارانی همراه با بنزن؟؟

این کارشناسای هواشناسی واسه چی حقوق میگیرن؟؟؟

گل دختر

  حدود یکی دو ماه پبش رفته بو.دم خونه ی یکی از بهترین دوستام. این دوست من یه گل دختر ۲ ساله داره. برای کادوی تولد دو سالگی گل دختر یه عروسکبرده بودم.

گل دختر دیگه تو سنی هست که همش سوال میپرسه  و خلاصه اون یک ساعتی که من پیش دوستم بودم نصفش رو مشغول جواب دادن به سوالهای گل دختر بودیم.

دوستم داشت درو مورد یه بیمارستانی صحبت میکردو داشت میگفت "اتاقی که به من دادند خیلی هم تمیز نبود. تازه تو دستشوییش هم سوسک داشت..."

گل دختر: سوسکِ چی؟؟

مامانش: سوسکِ دستشویی.

ــ:دستشوییِ چی؟؟

ــ:دسشوییِ بیمارستان.

ــ:بیمارستانِ چی؟؟

ــ:بیمارستانِ ... .

...

دیگه داشتم کم کم آماده میشدم که برم خونه.

گل دختر: کجا میری؟؟

من: دارم میرم خونمون.

گل دختر رو به مامانش:عروسکه رم میبره؟؟

من: نه عزیز دلم اونو برای شما آوردم.

گل دختر: با چی میری خونتون؟؟

ــ: پیاده میرم عزیزم.

...

خلاصه رفتم دم در و همینجوری که مشغول کفش پوشیدن بودم دوستم دکمه ی آسانسور رو زد. وقتی در آسانسور باز شد به دوستم گفتم خیلی ممنون.

گل دختر : ممنونِ چی؟؟

من: ممنون که مامانت دکمه ی آسانسور رو زد که آسانسور بیاد بالا که من باهاش برم پایین که برم خونمون!!

دوستم به دخترش گفت : گل دختر به فانوس بگو "سلام برسون"

گل دختر روبه من :" سلام برسون" و بلافاصله رو به مامانش با صدای خیلی آروم  و با چهره ای پر از پرسش: به کی؟؟


پس نوشت: عزززززززیز دلم 

تا قبل از اینکه این گل دختر به دنیا بیاد اصلا نمیتونستم تصور کنم که بچه ی دوست آدم (و البته بهترین دوست) میتونه اینقدر عزیز باشه.

وقتی که به دنیا اومد تقریبا یک هفته ی بعد دیدمش اما تو همون یک هفته کلی بی تاب بودم و حتی برای اینکه نتونستم برم بیمارستان تا همون لحظات اول ببینمش گریه هم کردم.

به چه قیمتی؟؟

باور کنید این دو پست اخیر قرار نبود که این همه با هم فاصله ی زمانی پیدا کنند. اصلا از اول قرار بود یه پست باشند که من جداشون کردم تا خواندنش برای شما عزیزان راحتتر باشد.

مایی که فانوس باشیم نه اینکه دستان بسیار ظریف و نحیفی داریم سختمان است که موضوع یا مطلبی را بنویسیم یا تایپ بنماییم و بعد به اصلاح آن بپردازیم؛ بنابراین در همان مغز و فکر محترممان این کار را انجام میدهیم.(مغزم خیلی قویه)

خلاصه این مطلب کلی در ذهن ما چرخ خورد و آب رفت وآب رفت تا ما به نتایج نهایی برسیم که چه بنویسیم ( بین خودمون باشه نصف چیزایی که میخواستم بنویسم یادم رفت)

 

. تنبیه بدنی جزو لاینفک تربیت فرزند بوده وکتک زدن بچه ها از دوران گذشته و در همه جای دنیا مرسوم بوده هر جا به نحوی . در بسیاری از موارد دو کلمه ی تربیت و تنبیه مترادف بوده است و هر کس مقداری از تربیت کودک را به عهده میگرفته مسئولیت خطیر تنبیه بدنی او را هم میپذیرفته.

برای مثال پدر بنده تعریف میکنند که زمانی که در کلاس اول ابتدایی تحصیل مینمودند. معلمشان برای هر کدام از بچه های کلاس یکی از حروف الفبا را انتخاب کرده بودند و با آن حروف دانش اموزان را نام گذاری کرده بودند( تا اینجای مطلب میبینیم که معلم پیشرفته ای بوده و کلی خلاقیت از خودش نشون داده)

نام پدر بنده "غین" بوده. معلم از ایشان میپرسد : اسمت چیه؟ و پدر من چون تلفظ این حرف برایش سخت بوده نمیتواند آن را ادا کند و همین میشود که خانم معلم گرامی یک مداد لای انگشتان ایشان میگذارد و با تمام قوا فشار میدهد! ( آخه فکر کنید یه پسر بچه ی با نمک کلاس اولی، چطور دلش اومده ؟؟ لابد فکر میکرده که خیلی هم معلم خوبیه. البته من الان میفهمم که بابام چرا اینقدر غین هاش رو غلیظ ادا میکنه)

 

حالا روی سخن من باشما پدرها ومادرهای حال و آینده است. آیا میدانید کتک زدن بچه برای ساکت کردن او یا فهماندن کار درست و غلط و یا هر چیز دیگر به چه قیمتی برای کودک شما تمام میشود؟؟؟

بچه هایی که به طور مداوم کتک میخورند* و کتک خوردن برنامه ی روتین زندگی این طفل معصوم ها میشود معمولا به دو روش این مسئله را بروز میدهند

1. یا گوشه گیرو منزوی ؛ تو سری خور و بله قربان گو میشوند

2. ویا به پرخاشگری و هنجارشکنی میپردازند و نمیتوانند هیچ قاعده و قانونی را تحمل کنند.

گاهی هم در هر مکان به نحو متفاوتی عمل میکنند

برای مثال دانیال که دانش آموز کلاس اول بود همیشه نظم کلاس رو به هم میریخت. توضیحش سخته که بگم چقدر برای ما دردسر درست میکرد و. چه رفتارهایی از خودش نشون میداد (هر چند در کل بچه ی بی ادبی نبود و من بسیار دوستش داشتم.)

یک روز مادر دانیال به مدرسه اومده بود تا در مورد عملکرد پسرش پرسو جو کنه .

 همکار من بهش گفت که همه چیزش خوبه اما شیطنت ها و رفتار هاش ما رو عاصی کرده.

خیلی جالبه که مادر دانیال کلی تعجب کردو گفت که دانیال اصلا پسر شیطونی نیست تو خونه همش یه گوشه نشسته و حتی من باید بهش اصرار کنم تا بره بیرون و بازی کنه!

همکار من با ظرافت خاصی پرسید :تو خونه کتکش میزنید؟؟ _ من که نه ولی باباش بعضی وقتها خیلی کتکش میزنه!

 

مسئله ی خیلی مهم اینه که  در هر دو گروه از بچه ها این عزت نفس هست که به شدت آسیب میبینه . عزت نفس یعنی احترام قائل شدن برای روح و بدن خود.

 

حالا اگه میخواید بگید که من نفسم از جای گرم بلند میشه و نمیدونم بچه داری چقدر  سخته و آدم گاهی ممکنه کنترل خودشو از دست بده و.....

من براتون جواب دارم : وقتی تو مهد کودک کار میکردم گاهی بچه ها منو واقعا به مرحله ی جنون میرسوندن به طوری که گاهی دلم میخواست که بعضی هاشونو یه کتک مفصل بزنم تا دلم خنک بشه . اما از درون منفجر میشدم ولی اینکار رو نمیکردم( باور کنید که 90% مواقع وقتی از مهد بیرون می اومدم صورتم از شدت عصبانیت سرخ بود)

ولی واقعا چرا اینکار رو نمیکردم؟؟(جدا از آسیبی که برای بچه ها داشت)

چون اون بچه ها دست من امانت بودندو من در مقابل مهد و خانواده های اون بچه ها مسئول بودم.   بچه های ما هم امانتی هستند که خدا در اختیار ما میذاره و ما خیلی خیلی در مقابل اونا مسئولیم.

دیدین بعضی از این پدر مادرها (مخصوصا پدرها) بچشون رو کتک میزنن و وقتی میگی چرا؟ میگن: " بچه ی خودمه دوست دارم کتکش بزنم" ( به خدا بچه مال نیست یه انسان کامله)

واقعا چرا اینجور آدم ها وقتی بچشون اسباب بازیشو خراب میکنه سرش فریاد میکشند:"چرا اسباب بازی تو خراب کردی! دیگه هیچی واست نمیخرم!"

وچرا وقتی بچه جواب میده: "اسباب بازی خودمه دوست دارم خرابش کنم" کاملا قانع نمیشند؟؟؟


* حالا من گفتم کتک مداوم به معنی این نیست که کتک گاه و بیگاه اشکال نداره ها!! کلا این گزینه ی کتک رو از تو ذهنتون حذف کنید.

مهدیه

 در کل برای یه معلم نمونه ی یک بچه ی خوب بود. نظم کلاس رو به هم نمی ریخت و کاری به کار کسی نداشت. گاهی وقتی بهش میدون میدادی خوب صحبت میکرد و تو بحث های کلاسی شرکت میکرد. کمی هم خجالتی بود. کلا زیاد جلب توجه نمیکرد تو حاشیه بود. می اومد سر کلاس کارش رو انجام میداد و میرفت.

البته برای معلمی مثل من وسیستمی که ادعای نگرش جدید و صحیح و غیره داره، خیلی هم جلب توجه میکرد. چون میدیدم که داوطلبانه تو بحثهای کلاس شرکت نمیکنه و باید زورش کرد. میدیم سر هر مطلب کوچیکی سریع گریه میکنه و میدیدم کنار اومدنش با دیگران به دلیل انعطاف پذیریش نیست بلکه در واقع در مقابل دیگران وخواسته های اونا تسلیم میشه.میشد گفت که منزوی  و گوشه گیر هم بود.

یه روز که اومد سر کلاس دیدم که صورتش بدجوری کبوده. بدجوری!

با خودم فکر کردم که آخه صورت یه بچه ی 6، 7 ساله چجوری میتونه این همه کبود باشه. 

بلند ازش پرسیدم مهدیه صورتت چی شده؟؟ گفت خوردم زمین.

تمام دور چشمش و گونه هاش کبود بود هر چی با خودم فکر کرد که چطوری زمین خورده که اینجوری صورتش کبود شده به نتیجه نرسیدم.

رفتم یواشکی بهش گفتم اگه دلت خواست میتونی به من بگی که چرا صورتت اینجوری کبود شده.

بعد از چند دقیقه اومد و در گوشم گفت : مامانم کتکم زده!

همه ی وجودم از درون فریاد زد : خیلی غلط کرده! ( ببخشیدا)

اما خدا رو شکر تونستم به خودم مسلط باشم وحرفی نزنم. من هر چه که باشم حق ندارم جایگاه مادر رو تو ذهن بچه خراب کنم هر چقدر هم این بچه رو دوست داشته باشم مادرش 1000 برابر بیشتر از من دوستش داره.

برای همین گفتم: مگه چی کار کردی که مامانت کتکت زده؟ گفت با برادرم سر مداد رنگی دعوام شده بود مامانمم عصبانی شد.

دیگه چیزی نگفتم. اما با خودم درگیر بودم که چه کنم. نمیدونستم موضوع رو باید با کسی درمیون بذارم یا نه؟

از  یه طرف  من معلم اصلی اون بچه نبودم و حتما معلمش هم این مسئله رو میدونه و هر کس اون کبودیها رو ببینه موضوع رو میفهمه.

و ازطرف دیگه اینکه مطمئن بودم اون مادر  خودش خیلی پشیمونه و علت دروغ گفتن مهدیه اینه ک میدونه مادرش کار درستی انجام نداده و مثل هر بچه ی دیگه ای روی مادرش تعصب داره بنابراین حرفی نمیزنه که مادرش رو زیر سوال ببره و مادرش هم حتما ازش خواسته که به کسی چیزی نگه.

از طرف دیگه هم نمیخواستم ساده از کنار این مسئله رد بشم

متاسفانه مشاور اون مدرسه اصلا در دسترس نبود و من اصلا نمیشناختمش اما سعی کردم که پیداش کنم و موضوع رو باهاش در میون بذارم.که به نتیجه نرسید.

این مسئله گذشت اما فکر من تا مدت ها مشغول موند.


تو تاپیک بعدی در مورد کتک زدن بچه ها بحث میکنم اگه نظری دراین مورد دارین لطفا برام بنویسین

یه بچه بود( کودکی زیباست)

آقا ما همین جوری که پیش بریم یه قصه نوشتیم اون گوشه ی وبلاگمون!

بعد از یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود به این نتیجه رسیدیم که یه بچه بود.

حالا قراره تو این یه  بچه بود چه اتفاقی بیافته عرض میکنم.

والا ما تا تصمیم گرفتیم که حسابی چشم و گوشمون رو باز کنیم وتا میتونیم سوژه بگیریم از این بچه های مدرسه که بیام تو وبلاگمون بنویسیم از کار بیکار شدیم!

بعد یه مدت تفکر دیدیم که : نه خیر ما هر کاری هم بکنیم باز هم بزرگترین معلم های ما کودکان میباشند(یعنی خدایی فرشته اند)

خلاصه تصمیم گرفتیم که هر چی خاطره از کودک داریم بنویسیم.هر چیزی که از اتفاقات گذشته یادم بیاد و هر اتفاقی که جدیدا بیافته. میتونستم همرو تو همون قسمت( خاطره) بنویسم اما دلم میخواست که موضوع بندی جدا بشه که اگه خودم یا کس دیگه ای خواست که همه مطالب مربوط به بچه ها رو یه جا بخونه راحت تر باشه.

البته برهمگان واضح و مبرهن است که بنده خودم بچه  ندارم 

 بنابر این این "بچه" ی مذکور بچه ی مردمه*

به زودی با کلی مطلب میام

کسانی هم که مطلب مشابهی داشته باشند با کمال میل در این وبلاگ با اسم خودشون نوشته میشه¤(اگر بخواهند)


*آشنایان عزیز اسم بچه های شما به صورت مستعار این جا ذکر میشه.

¤ دوستانی که میخوان مطلب بفرستند میتونند از طریق ای میل این کار رو انجام بدن .چون دیر به دیر ای میلیم رو چک میکنم با نظر خصوصی منو مطلع کنند.

 

 

در راستای افقهای کهن

کلاس لگو،دختران کلاس اولی

یکی از دخترها داشت هی تند تند حرف میزد و ول کن هم نبود. همکارم بهش گفت "چرا مثل پیرزن ها غر غر میکنی! یکی دیگه از دختر ها گفت "آره مثل مادرشوهر مامان من!!!"

من و همکارم  و بعد

بعد هزار جور فکر سراغمون اومد. از شاگردم پرسیدم :مگه مادر شوهر مامانت مادر بزرگت نیست؟؟

_ مامان باباته؟؟؟

_ آره!!!!


من وهمکارم این دفعه با خیال راحت

 


جنگل دایناسورها

  با دختر های کلاس اولی داریم در مورد دایناسور ها صحبت میکنیم

از بچه ها پرسیدم به نظر شما دایناسورها کجا زندگی میکردند؟

یکی گفت آفریقا

یکی گفت آمریکا

و یکی دیگه با قیافه ی حق به جانب ونگاه عاقل اندر سفیه به دیگران با آب وتاب توضیح داد که:

دایناسورها در کشورهای انگلیسی زبان مثل انگلیس، آمریکا و استرالیا زندگی میکردند!!!!

با شخصیت

مکان مهد کودک ، کلاس لگو

احمد که یه ماشین پرنده ساخته داره دور کلاس میدوه و بازی میکنه

آریا مشغول ساختن سازشه که احمد ویژژژژ روی آریا فرود میاد و خودش رو میندازه رو آریا

آریا خیلی آروم سازه شو بر میداره و کمی اونورتر میشینه و به احمد میگه

" این کارا اصلا در شأن تو نیست !"

مولک

سلام

اول باید از همه دوستانی  که مطلب قبل را خواندند تشکر کنم.واقعا خیلی طولانی بود.به عنوان جایزه یه مطلب کوتاه دارم براتون.

این خاطره مربوط به12 13 سال پیش است.

ای داداش من که می یای وبلاگم ولی نظر نمیذاری یادته:

« با جمعی از دوستانمون رفته بودیم پیک نیک وقتیکه  تو طبیعت قشنگ، زیر اندازو پهن کردیم ونشستیم.داداش جان که اون موقع 7، 8 سالش بود با وحشت فریاد زد ماااااااااااااااااااااااااااااار! همه از جاشون پریدند.داداش جان  گفت «مولک»  بعد همه دیدیم که یه کرم نه چندان بزرگ اومده روی زیر اندازمون»

خب تقصیر دادشی چیه؟ از بس چندشش شده بوده اسم کرم یادش نیومده. گفته مار بعد دیده نه بابا این ماره خیلی کوچولو هست گفته مولک!

هنوزم وقتی لحن مااااااااااااااااااااااااااار چند ثانیه مکث و مولک گفتنش یادم می یاد کلی خندم میگیره!

اینم یه پست کوتاه!

خوب بید؟

تراوشات ذهنی یک کودک دهه شصتی    

 خروس ندارند!

8 سالم بود در حیاط زیبا و بزرگ خانه مادربزرگ *  مشغول بازی بودم حیاط بزرگ بود باقچه داشت و انواع و اقسام درخت ها ی میوه در باغچه بود با کلی گیاه و گل و ... ویه فضای بسیار بزرگ که راحت می شد دوچرخه سواری کرد و همین طور یه قفس پر از مرغ.

عموی من اومد توی حیاط تا  تخم مرغ ها رو جمع کنه و ببره تو خونه. من التماس میکردم که تو رو خدا اینا رو نخورین اینا بچه های مرغها هستند و جوجه می شوند. عموی من میگفت این مرغ ها خروس ندارند برای همین تخم مرغ ها جوجه نمیشه.

 من گفتم حالا نمیشه صبر کنیم شاید جوجه بشند؟؟عموم جواب داد: نه آخه باید مرغ ها روی تخم مرغ ها بخوابند و گرم نگهشون دارند و خروسها برند غذا بیارند برای مرغ ها تا تخم مرغ ها جوجه بشند.

یعنی این مرغها اینقدر بی عرضه اند که حتما باید یه خروس باشه تا براشون غذه بیاره نمیشه دو دقیقه پتویی چیزی روی تخم مرغها بندازند و برن غذا بیارند  یا مثلا نوبتی تخم مرغهای همو نگه دارند؟؟!! یعنی این جماعت مونث اینقدر وابسته به جماعت مذکرند؟؟!!

از همان موقع تصمیم گرفتم که فمنیست بشم.

 

حصبه گرفته!

  7 سالم بود. در یکی از روزها ی گرم تابستان در خانه مادربزرگ(روحش شاد) بودیم دختر عمه ام که 7 ، 8 سالی از من بزرگ تر است هی گریه میکرد و بعد هی میرفت صورتش را میشست و باز گریه اش میگرفت. از دختر عمه کوچکترم که همسن خودم هست پرسیدم چی شده ؟ گفت دوستش حصبه گرفته مرده!

حصبه؟(شیب؟بام؟)یعنی حصبه چیه که دوستش گرفته و مرده؟ خوب بهش نگفتند که بچه اینو نگیر.حتما بچه حرف گوش نکنی بوده که حرف پدر مادرش رو گوش نمیداده. به چیزای بد دست زده بعد مرده. فکرکنم اسم اون سوسک ریزا حصبه است حتما به اونا دست زده.شایدم یه مدل سوسک دیگه است؟؟؟ یا مثلا شبیه مگسه؟؟یا؟؟!!!

از همان موقع تصمیم گرفتم از انواع و اقسام حشرات متنفر باشم.

 

چند ماهته؟؟؟  

6 سالم بود همراه با مادرم رفته بودم  بیمارستان دیدن خانمی که بیمار بود. ما نمیدانستم که چه شده میگفتند که نی نی داره میاد.خلاصه بعد از گپ و گفتی که با هم داشتند.مامان جان از خانمه پرسید: چند ماهته؟! با اطمینان به اینکه این شوخی بامزه ای است که بزرگتر ها با هم میکنند نیشم را باز کردم تا آماده خندیدن باشم و بگم منم میفهمم و بزرگم!!!! که در کمال ناباوری دیدم که خانمه خیلی جدی جواب داد 8 ماه!!!؟؟؟ و دیدیم کلا جو خنده حاکم نیست و جو ناله بیشتر حاکمه.

8 ماه؟؟؟؟ خانم محترم درسته که مریض هستی و در بیمارستان بستری ای ولی دلیل نمیشه بگی 8 ماهمه؟! اصلا بگو! ما باور می کنیم؟؟ من با این جثه ظریف و نحیفم 6 سالمه بعد شما چه جوری 8 ماهته؟؟ ماشالله  با این هیبت و هیکل میگی 8 ماهمه؟؟

آها حتما دارند سن نی نی رو میگن ومدل سوال کردنش اینجوریه که  از مامان نی نی میپرسند چند ماهته! ولی نی نی که هنوز به دنیا نیومده  چه جوری 8 ماهشه اه اه اینا کلا اینجوریند میخوان بگن ما بزرگیم دختر این خانمه هم با اینکه همسال منه هی میگه 7 سالمه!!

از همان موقع تصمیم گرفتم که سنم را درست بگم و کم و زیادش نکنم که کار بدیه.

امروزتولدم بود و من رفتم تو 16 سال ! تولدم مبارک

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*خدا رحمتش کند .یاد آن خانه بزرگ هم به خیر که عاشقش بودم. الان نصفیش شده بلوار ا ن د ر  ز  گ و و نصف بقیه اش بانک پ ا س ا ر گ ا د