یه بچه بود( کودکی زیباست)
بعد از یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود به این نتیجه رسیدیم که یه بچه بود.
حالا قراره تو این یه بچه بود چه اتفاقی بیافته عرض میکنم.
والا ما تا تصمیم گرفتیم که حسابی چشم و گوشمون رو باز کنیم وتا میتونیم سوژه بگیریم از این بچه های مدرسه که بیام تو وبلاگمون بنویسیم از کار بیکار شدیم!![]()
بعد یه مدت تفکر دیدیم که : نه خیر ما هر کاری هم بکنیم باز هم بزرگترین معلم های ما کودکان میباشند(یعنی خدایی فرشته اند)
خلاصه تصمیم گرفتیم که هر چی خاطره از کودک داریم بنویسیم.هر چیزی که از اتفاقات گذشته یادم بیاد و هر اتفاقی که جدیدا بیافته. میتونستم همرو تو همون قسمت( خاطره) بنویسم اما دلم میخواست که موضوع بندی جدا بشه که اگه خودم یا کس دیگه ای خواست که همه مطالب مربوط به بچه ها رو یه جا بخونه راحت تر باشه.
البته برهمگان واضح و مبرهن است که بنده خودم بچه
ندارم
بنابر این این "بچه" ی مذکور بچه ی مردمه*![]()
به زودی با کلی مطلب میام
کسانی هم که مطلب مشابهی داشته باشند با کمال میل در این وبلاگ با اسم خودشون نوشته میشه¤(اگر بخواهند)
*آشنایان عزیز اسم بچه های شما به صورت مستعار این جا ذکر میشه.
¤ دوستانی که میخوان مطلب بفرستند میتونند از طریق ای میل این کار رو انجام بدن .چون دیر به دیر ای میلیم رو چک میکنم با نظر خصوصی منو مطلع کنند.