گل دختر
گل دختر دیگه تو سنی هست که همش سوال میپرسه و خلاصه اون یک ساعتی که من پیش دوستم بودم نصفش رو مشغول جواب دادن به سوالهای گل دختر بودیم.![]()
دوستم داشت درو مورد یه بیمارستانی صحبت میکردو داشت میگفت "اتاقی که به من دادند خیلی هم تمیز نبود. تازه تو دستشوییش هم سوسک داشت..."
گل دختر: سوسکِ چی؟؟
مامانش: سوسکِ دستشویی.
ــ:دستشوییِ چی؟؟
ــ:دسشوییِ بیمارستان.
ــ:بیمارستانِ چی؟؟
ــ:بیمارستانِ ... .
...
دیگه داشتم کم کم آماده میشدم که برم خونه.
گل دختر: کجا میری؟؟
من: دارم میرم خونمون.
گل دختر رو به مامانش:عروسکه رم میبره؟؟
من:
نه عزیز دلم اونو برای شما آوردم.
گل دختر: با چی میری خونتون؟؟
ــ: پیاده میرم عزیزم.
...
خلاصه رفتم دم در و همینجوری که مشغول کفش پوشیدن بودم دوستم دکمه ی آسانسور رو زد. وقتی در آسانسور باز شد به دوستم گفتم خیلی ممنون.
گل دختر : ممنونِ چی؟؟
من: ممنون که مامانت دکمه ی آسانسور رو زد که آسانسور بیاد بالا که من باهاش برم پایین که برم خونمون!!![]()
دوستم به دخترش گفت : گل دختر به فانوس بگو "سلام برسون"
گل دختر روبه من :" سلام برسون" و بلافاصله رو به مامانش با صدای خیلی آروم و با چهره ای پر از پرسش: به کی؟؟![]()
پس نوشت: عزززززززیز دلم![]()
تا قبل از اینکه این گل دختر به دنیا بیاد اصلا نمیتونستم تصور کنم که بچه ی دوست آدم (و البته بهترین دوست) میتونه اینقدر عزیز باشه.
وقتی که به دنیا اومد تقریبا یک هفته ی بعد دیدمش اما تو همون یک هفته کلی بی تاب بودم و حتی برای اینکه نتونستم برم بیمارستان تا همون لحظات اول ببینمش گریه هم کردم.![]()