حدود یکی دو ماه پبش رفته بو.دم خونه ی یکی از بهترین دوستام. این دوست من یه گل دختر ۲ ساله داره. برای کادوی تولد دو سالگی گل دختر یه عروسکبرده بودم.

گل دختر دیگه تو سنی هست که همش سوال میپرسه  و خلاصه اون یک ساعتی که من پیش دوستم بودم نصفش رو مشغول جواب دادن به سوالهای گل دختر بودیم.

دوستم داشت درو مورد یه بیمارستانی صحبت میکردو داشت میگفت "اتاقی که به من دادند خیلی هم تمیز نبود. تازه تو دستشوییش هم سوسک داشت..."

گل دختر: سوسکِ چی؟؟

مامانش: سوسکِ دستشویی.

ــ:دستشوییِ چی؟؟

ــ:دسشوییِ بیمارستان.

ــ:بیمارستانِ چی؟؟

ــ:بیمارستانِ ... .

...

دیگه داشتم کم کم آماده میشدم که برم خونه.

گل دختر: کجا میری؟؟

من: دارم میرم خونمون.

گل دختر رو به مامانش:عروسکه رم میبره؟؟

من: نه عزیز دلم اونو برای شما آوردم.

گل دختر: با چی میری خونتون؟؟

ــ: پیاده میرم عزیزم.

...

خلاصه رفتم دم در و همینجوری که مشغول کفش پوشیدن بودم دوستم دکمه ی آسانسور رو زد. وقتی در آسانسور باز شد به دوستم گفتم خیلی ممنون.

گل دختر : ممنونِ چی؟؟

من: ممنون که مامانت دکمه ی آسانسور رو زد که آسانسور بیاد بالا که من باهاش برم پایین که برم خونمون!!

دوستم به دخترش گفت : گل دختر به فانوس بگو "سلام برسون"

گل دختر روبه من :" سلام برسون" و بلافاصله رو به مامانش با صدای خیلی آروم  و با چهره ای پر از پرسش: به کی؟؟


پس نوشت: عزززززززیز دلم 

تا قبل از اینکه این گل دختر به دنیا بیاد اصلا نمیتونستم تصور کنم که بچه ی دوست آدم (و البته بهترین دوست) میتونه اینقدر عزیز باشه.

وقتی که به دنیا اومد تقریبا یک هفته ی بعد دیدمش اما تو همون یک هفته کلی بی تاب بودم و حتی برای اینکه نتونستم برم بیمارستان تا همون لحظات اول ببینمش گریه هم کردم.