مهدیه
البته برای معلمی مثل من وسیستمی که ادعای نگرش جدید و صحیح و غیره داره، خیلی هم جلب توجه میکرد. چون میدیدم که داوطلبانه تو بحثهای کلاس شرکت نمیکنه و باید زورش کرد. میدیم سر هر مطلب کوچیکی سریع گریه میکنه و میدیدم کنار اومدنش با دیگران به دلیل انعطاف پذیریش نیست بلکه در واقع در مقابل دیگران وخواسته های اونا تسلیم میشه.میشد گفت که منزوی و گوشه گیر هم بود.
یه روز که اومد سر کلاس دیدم که صورتش بدجوری کبوده. بدجوری!
با خودم فکر کردم که آخه صورت یه بچه ی 6، 7 ساله چجوری میتونه این همه کبود باشه.
بلند ازش پرسیدم مهدیه صورتت چی شده؟؟ گفت خوردم زمین.
تمام دور چشمش و گونه هاش کبود بود هر چی با خودم فکر کرد که چطوری زمین خورده که اینجوری صورتش کبود شده به نتیجه نرسیدم.
رفتم یواشکی بهش گفتم اگه دلت خواست میتونی به من بگی که چرا صورتت اینجوری کبود شده.
بعد از چند دقیقه اومد و در گوشم گفت : مامانم کتکم زده!
همه ی وجودم از درون فریاد زد : خیلی غلط کرده! ( ببخشیدا)
اما خدا رو شکر تونستم به خودم مسلط باشم وحرفی نزنم. من هر چه که باشم حق ندارم جایگاه مادر رو تو ذهن بچه خراب کنم هر چقدر هم این بچه رو دوست داشته باشم مادرش 1000 برابر بیشتر از من دوستش داره.
برای همین گفتم: مگه چی کار کردی که مامانت کتکت زده؟ گفت با برادرم سر مداد رنگی دعوام شده بود مامانمم عصبانی شد.
دیگه چیزی نگفتم. اما با خودم درگیر بودم که چه کنم. نمیدونستم موضوع رو باید با کسی درمیون بذارم یا نه؟
از یه طرف من معلم اصلی اون بچه نبودم و حتما معلمش هم این مسئله رو میدونه و هر کس اون کبودیها رو ببینه موضوع رو میفهمه.
و ازطرف دیگه اینکه مطمئن بودم اون مادر خودش خیلی پشیمونه و علت دروغ گفتن مهدیه اینه ک میدونه مادرش کار درستی انجام نداده و مثل هر بچه ی دیگه ای روی مادرش تعصب داره بنابراین حرفی نمیزنه که مادرش رو زیر سوال ببره و مادرش هم حتما ازش خواسته که به کسی چیزی نگه.
از طرف دیگه هم نمیخواستم ساده از کنار این مسئله رد بشم
متاسفانه مشاور اون مدرسه اصلا در دسترس نبود و من اصلا نمیشناختمش اما سعی کردم که پیداش کنم و موضوع رو باهاش در میون بذارم.که به نتیجه نرسید.
این مسئله گذشت اما فکر من تا مدت ها مشغول موند.
تو تاپیک بعدی در مورد کتک زدن بچه ها بحث میکنم اگه نظری دراین مورد دارین لطفا برام بنویسین