از دیروز بودم و از نظر روحی چندان خوب نبودم. بیخودی عصبانی بودم انگار مغزم داشت منفجر میشد.
خورشید دیشب تو تخت ماخوابید، گاهی میخوابه ولی بعد که خوابش برد منتقلش میکنیم تو اتاق و تخت خودش.دیشب همسر زود خوابش برد منم دیدم اصلا حال ندارم از جام بلند بشم مخصوصا اینکه یه بار برای تغذیه ی نیمه شبانه بیدار شده بودم و یکریز به صورت غر و نصیحت وار گفته بودم که بچه ای که شامش رو خوب نخوره نصفه شب گشنه اش میشه دیگه قول بده که غذات رو خوب بخوری و اینکه دفعه ی بعد دیگه بلند نمیشم بهت چیزی بدم بخوری باید تا صبح گشنه بمونی!
(چرا کاری رو که میدونیم غلطه میکنیم؟راهی رو که میدونیم اشتباهه میریم؟ اینم شد روش تربیتی؟)
اینقدر خسته بودم که سختی خوابیدن سه نفری رو تخت رو به جون خریدم و هفت صبح درحالی بیدار شدم که دو عدد لنگ کوچولو رو صورتم بود و تا به خودم بجنبم یه تو دهنی قشششنگ خوردم. به نظر اومد وقتشه کودک منتقل بشه تو تخت خودش تا بیشتر از این فکمون رو نیاورده پایین
خدا رو شکر تا حدود ده خوابید و خدا رو شکر تر که همسر زودتر از من پاشد و من وقت داشتم یه نیم ساعتی غلت بزنم تو جام و خودم رو بکنم از رختخواب.
بیشتر وقت امروز به جمع کردن اسباب بازی گذشت یه عالمه اسباب بازی که هی منتقل میشد این ور و اون ور. اتاق ماهور مرتب شد یه کم و فرشش بالاخره بعد یکماه و با یه حرکت انتحاری خودم رفت زیر تخت. امیدوارم کمر و امعا و احشام سالم باشه، البته وسط کار توقف کردم و با همسر تماس گرفتم که بیا و کار رو تموم کن وگرنه کلا به فنا میرفتم، تختش بدجوری سنگینه.
همینقدر که دو قلم ظرف شستم و خونه رو جارو زدم و هی تو خونه راه رفتم از صبح تا شب ولی انگار نه انگار خوبه
هنوزم نمیشه به خونه گفت تمیز ولی حداقل میشه توش زندگی کرد
انشالله که فردا روز بهتریه
پ.ن میخواستم خودم رو مجبور کنم و برم اینستا پست بذارم اما اومدم اینجا.