خوب دیگه مهمون بودن بسه. باید برم سر خونه زندگی خودم. خونه ای که بدجوری اموراتش از دستم در رفته.

فکر میکردم به دلایلی امسال خونه تکونی ندارم ولی خوب دبه کردن متاسفانه آفریده شده در این دنیا و من الان نمیدونم که با وجود خورشید اصلا میرسم به خونه تکونی یا نه.

قبل از به دنیا اومدن خورشید  خونه رو  تمیز کرده بودم  ولی یه سری خورده کاری ها مونده.یعنی اون تمیز کزدن ها رو اصلا نمیتونم به حساب خونه تکونی بذارم. هر چی تمیز کرده بودم هم تا الان مطمئنا دوباره کثیف و به هم ریخته شده.

هیچ وقت تصور نمیکردم که بچه داری میتونه تا این حد سخت باشه و هیچ وقت فکر نمیکردم که بعد از زایمان تا این حد ضعیف بشم . با خودم میگفتم همون ده روزی که مامان بیاد خونمون بسه و دیگه خودم از پس کارام برمیام.البته اینم نمیدونستم که کار جناب همسر جوری میشه که از صبح زود تا 11، 12 شب خونه نباشه و نتونه کمک حال من باشه. 

زمانی که من دلم میخواست همسر صبح زود از خونه بزنه بیرون این جوری نبود الان که دلم میخواد بیشتر کنارم باشه بازم نیست. الانم مشکلم از صبح تا غروب نیست مشکلم از غروب به بعده که بد جوری دلم میگیره.خوب دلم میخواد بتونیم بیشتر سه تایی کنار هم باشیم و از لحظاتمون لذت ببریم. حتی اگه همسر فقط یه روز تعطیلم داشت بازم راضی بودم، اما اینجوری عملا همدیگه رو نمیبینیم. دلم میخواد شاهد بزرگ شدن خورشید باشه.

مثل همیشه که میخوام یه چیز جدیدی رو تجربه کنم هیجان دارم. زندگی فرق کرده یه تغییر اساسی و بزرگ.خیلی از عادت هام باید تغییر کنه. منم باید با بچه ام رشد کنم و بزرگ بشم...