ساعت هشت و خورده ای خورشید بیدار شد آوردمش تو تخت خودمون تا شاید بخوابه اما اصلا خوابش نمی اومد و من واقعا متحیرم که چرا این بچه تو شبانه روز هفت هشت ساعت بیشتر نمیخوابه. دیشب دوازده یا شایدم دیرتر بود که خوابیده بود و عصرها هم معمولا نمیخوابه
میگم معمولا چون مثلا یکعفته عصرها نمیخوابه بعد یهو یه روز عصر سه چهار ساعت تو بدترین ساعات  ممکن میخوابه.
پاشدم و طبق معمول مراسم دستشویی رفتن و آماده کردن صبحانه دقیقا یکساعت تمام به طول انجامید دقیقا یکساعت تمام، مثل همیشه.
بعد هم خوردن صبحانه و همزمان دیدن تلویزیون ( هر چند دوست ندارم این کار رو ولی خیلی وقتها موقع صبحانه تلویزیون میبینیم، امروز که مهم بود و باید میدیدم، کاش میشد برم)
خوردن صبحانه هم یکساعتی طول میکشد و وسط صبحانه بودیم که مراسم رسید به خواندن نماز میت و دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و شروع کردم های های گریه کردن، برای اون بزرگوار که خدا رحمتش کنه و چه غیره متتظره بود و رفتنش و برای خودم که خدا میدونه کی باید بخوابم اون وسط و خدا میدونه کی برام نماز میت بخونه و هزار تا فکر و خاطره ی دیگه که باعث میشد فقط و فقط گریه کنم.
بعد از خوردن صبحانه خسته بودم واقعا خسته انگار نه انگار که دیشب حدود هفت هشت ساعت خوابیده ام و انگار نه انگار که تو چند روز گذشته کار خاصی نکردم. دیروز به خودم قول دادم که فردا صبح زود بیدار میشم و میفتم به جون خونه تا برق بزنه اما باید میخوابیدم. یکساعتی خوابیدم و وسطش هم باید به هزار تا سوال جواب میدادم ولی به هر حال یکساعت تو رختخواب بودم.
برای ناهار فقط برنج درست کردم یه سری لباس ریختم تو ماشین لباسشویی، ماشین ظرفشویی که از روز قبل پر بود رو سرو سامون دادم و روشن کردم. دو تا مجله رو از سر تا ته خوندم. دو تا مجله ی نبات کامل همه ی شعرها و قصه ها با صدای شخصیت های مختلف و همه بازی ها و سرگرمی ها و لالایی ها
بلکه خورشید بخوابد و بگذارد بخوابم چون باز خسته بودم.
اما نخوابید، ولی من مثلا خوابیدم صد دفعه بلند شدم ، مامان اتاقم سرده، مامان این چیه، ماشین ظرفشویی کارش تموم شد، مامان بیا مورچه ها غذام رو خوردند( یه ذره میده داده بودم بخوره نخورده بود و بسقاب پر مورچه شده بود) مامان اون بازی رو چرا پاک کردی؟
-کدوم؟ چی؟
 تازه دیدم موبایلم رو گرفته دستش کل تنظیماتش رو ریخته به هم یه سری اس ام اس چرت و پرت هم به این اون زده
اصولا این این و اون  آشنا و فامیل نیستند نمیدونم چرا . ولی به خودم زحمت تو۱یح و عذر خواهی ندادم. کاملا معلومه اشتباه شده.
بعد باز اومدم تو رختخواب، یه کم گذشت. اومد کنارم دراز کشید و در کسری از ثانیه خوابید ولی من خوابم پریده بود.
پاشدم گذاشتمش تو تختش، هر چی به خودم فشار آوردم که پاشم و کار مفیدی انجام بدم نشد باز رفتم تو رختخواب و شروع کردم به بازی با تبلت.
بعد تلفنی حرف زدم و گریه کردم و گریه کردم.
یه کم کناب خوندم. شام هم درست نکردم هرچی از دیشب و ظهر بود رو خوردیم. باز اخبار نماز میت رو نشون داد و من گریه کردم
زیر چشمام سیاه شده و بدجوری گود افتاده نمیدونم مال گریه است آلودگی هوا یا کم خونی، فعلا دو روزه شروع کردم به خوردن قرص آهن و مولتی ویتامین
تمام روز خسته ام، خسته ی واقعی، تا چشمام رو میبندم خوابم میبره
تمام بدنم درد میکنه
دو روزه بیشتر تو رختخواب بودم و کار مفیدی نکردم
باز دیشب با اینکه خیلی حالم بد بود، لباس شستم و پهن کردم و لباسهای قبلی رو جمع کردم شام مشتی پختم لبو پختم که اعضای خانواده تحویل نگرفتند منم تنهایی تا تهش رو خوردم.
اما امروز فقط گریه کردم و خوابیدم و چشم دوختم به تبلت
بیرون میکنم این بیماری لعنتی رو که هر بار با یه هیبت خاص ظاهر میشه امیدوارم فردا روز بهتری باشه.