وقتی به دنیا اومدی شب تا صبح نتونستم بخوابم چون همش داشتم نگات میکردم. نمیدونی چقدر خوشحال بودم.هزاران بار لحظه ای رو که به دنیا اومدی تو ذهنم مرور میکردم.دلم میخواست هزاران هزاران بار اون روز بزرگ تکرار بشه . همش خدارو شکر میکردم که من و تو تونسته بودیم این پروسه ی سخت و رو به خوبی و به بهترین شکل پشت سر بذاریم، 

روزهای اول اصلا نمیتونستم شعرهایی که تو دوران بارداری برات خوندم رو بخونم چون اشک امونم نمیداد. 

اون روز ها همش به این فکر میکردم که

 "چقدر تولد سخته و مرگ...  

این مخلوق کوچک وقتی وارد این دنیا میشه چقدر ناتوانه. چقدر خدا مهربونه که کسی مثل مادر رو قرار داده. تا ذره ذره عادت کنیم به این دنیا. وقتی وارد دنیای باقی بشیم هم این قدر ناتوانیم؟ اونجا کسی از ورودمون استقبال میکنه؟ کسی کمکمون میکنه که به اونجا هم ذره ذره عادت کنیم؟؟"

به قول بابا فلسفی شده بودم.


راستش هفته های اول خیلی خیلی دلم واسه موقعی که تو دلم بودی تنگ میشد ، خیلی زیاد. هر دو داشتیم به این تغییر بزرگ عادت میکردیم. هم برای من سخت بود و هم برای تو. من همه سالهای بدون تو رو مرور میکردم و چقدر دور بودند اون روزا.

همش نگرانت بودم ،دوست داشتم  بتونم حس امنیت رو به طور کامل برات ایجاد کنم تا نسبت به این دنیا احساس خوبی داشته باشی. امیدوارم که تونسته باشم این کار رو انجام بدم و امیدوارم که بتونم به درستی این راه رو ادامه بدم.

روزها تند تند میگذشتند و من دوست داشتم که لحظه لحظه اش ثبت بشه. گاهی خیلی سخت بود اما روز به روز همه چیز داره بهتر میشه و من بیشتر یاد میگیرم که چطوری مواظبت باشم. همه سعیم اینه که بتونم بهترین باشم و بهترین ها رو برات فراهم کنم.


 یک ماهه شدنت مبارک باشه فرشته ی کوچولوی من


                                                      عکاس :صبا بانو