شروعی دوباره
شروعی دوباره ، برای نوشتن ، برای زندگی ، برای خود بودن ...
به امید اینکه دوباره به یاد بیاورم خوبی ها و خوشی ها را ، پند بگیرم از نا خوشی ها و سختی ها و به یاد داشته باشم که خار و گل همراه همند.
نمی دونم چی شد ولی هر چی شد کلی عقب افتادم. از زندگی عقب افتادم زندگی جلو رفت ، من در جا زدم.
حالا میخوام بپرسم چرا؟
چرا دقیقا زمانی که چشم هایت باز شده، زمانی که دانسته هایت زیاد شده، زمانی که احساس می کنی راهت را پیدا کرده ای، زمانی که داری بالا میروی و زمانی که داری به معنویت دست پیدا میکنی همه چیز تغییر میکند؟
ناگهان همه چیز مادی میشود و آنقدر تو را گرفتار خود و این زمین ... میکند که تا سالها از زندگی و راهت عقب می افتی و حتی گاهی باور هایت را زیر پا میگذاری و شرمنده نمی شوی؟؟
چه می شود که سه ماه می اندیشی و هیجان زده و با سرعت در راهت پیش میروی و بعد تا سه سال هیچ هیچ هیچ نمی اندیشی.
پاسخ بدهید .
چرا؟؟