بازم اول مهر شد و شور وهیجان رو باخودش آورد.

الان میشه شور وشوق رو تو چشم بچه های دبستانی دید، اضطرابشون رو برای جدایی از خونه و هیجانشون رو برای بازیهای دست جمعی با همکلاسی هاشون.میشه بچه های دبیرستانی رو دید که کل مدرسه رو تحمل میکنند به خاطر زنگ تفریح هاش به خاطر نامه نگاریهای سر کلاس که خیلی میچسبه و به خاطر دوستاشون چون هر روز میتونند ببیننشون و با هم گپ بزنند و حسابی درد دل کنند.

میشه دید که دانشجوها با غرور گام برمیدارند به سمت دانشگاه و منتظرند که این واحد ها و ترم ها بگذره  تا مدرکشون رو بگیرند و بشن کارشناس ، کارشناس ارشد، دکتر.

 میشه دید که معلم ها هم هیجان خاصی دارند برای دیدن دانش اموز های جدید وبه خودشون میگن درسته که مطالب تکراریه ولی با دانش آموز های جدید میشه یک سال پر از تجربه ای جدید و متفاوت داشت و اگر واقعا معلم باشند منتظرند که بیشتر از چیزی که به بچه ها یاد میدن ازشون درس بگیرند.


 بعد از تقریبا 20 سال این اولین اول مهری هست که من جزو هیچ کدوم از دسته های اول مهری نیستم نه مدرسه میرم و نه دانشگاه نه درس میدم و نه درس میخونم ....

مدرسه نرفتن نشونه ی اینه که بزرگ شدم و ادامه ندادن تحصیلات دانشگاه انتخاب خودم بود. دوست دارم با دست پر یا بهتر بگم با ذهنی پر، با ایده های نو با دغدغه وارد کارشناسی ارشد بشم نه اینکه فقط واحد پاس کنم ومدرک بگیرم.

اما کار نکردن تو کسوت معلمی انتخاب خودم نیست؛ چرا انتخاب خودم هست اما انتخاب دلم نیست.مجبور شدم که دل بکنم از کاری واقعا دوست داشتم و بگم که هنوز نیمی از دلم تو یکی از مدرسه ها جا مونده.

دلیل این کار بمونه پیش خودم و خدای خودم اما یقین پیدا کردم جایی که کار میکردم اصلا مناسب نبود هر چند مناسب تر از کاری که میکردم هیچ جا پیدا نمیشه.

امسال دیگه خبری نیست از استرس و هیجان برای رفتن به مدرسه های جدید و یا شاید مهدکودک(هرچند پارسال به خودم قول دادم که دیگه به هیچ عنوان کلاسی توی مهدکودک قبول نکنم)

دیگه خبری نیست از اون همه چهره ی جدید و بانمک که سعی کنم تا مهر تموم نشده اسم همشون رو یاد بگیرم.

دیگه معلم بچه های پیش دبستانی نیستم که دم به دقیقه به بهانه های مختلف گریه میکنند و تو میدونی که فقط دلشون برای مامانشون تنگ شده و در بیشتر اوقات آغوش تو برای آروم کردنشون کفایت میکنه.

(حتی اگه قبلش داره عین ابربهار اشک میریزه که پام اینقدر درد میکنه داره میشکنه!. بعد از اینکه دو دقیقه تو بغلت نشست یهو شروع میکنه به بازی و میدوه وسط کلاس )

دیگه معلم پسر بچه های شیطون نیستم که هر چقدر هم که سعی کنی با ابزار محبت باهاشون برخورد کنی آخرم دادتو در می آرند

دیگه معلم دختر بچه های مهربون نیستم که اینقدر  هر بار واست نقاشی می آرند که نمیدونی چی کارشون بکنی.

 و حتی دیگه با بچه های مهدکودکی سر و کار ندارم که واقعا آدم رو به مرز جنون میکشند.

 

میخوام از همین جا واسه ی تک تک بچه هایی که حتی یک ساعت سر کلاسشون بودم آرزوی شادی و سلامتی کنم ( کاش صدام بهشون میرسید)

و همین جا از خدا بخوام که سال دیگه جزو اول مهری ها باشم چه با درس خوندن و چه با درس دادن و چه بهتر که هر دو با هم باشه.

قرار نیود پستم غمگین باشه امیدوارم نشده باشه.