دیروز  من و برادر محترم ! اسباب بازی هامونو دیدیم و کلی ذوق زده شدیم و رفتیم به سالهای بچگی خیلی جالب بود. وقتی اسباب بازی هارو دیدم با خودم گفتم واای چه عشقی میکردیم با اینا بعد محمد رضا رو هم صدا کردم که بیاد ببینه .جالب اینه که اونم دقیقا همین جمله رو تکرار کرد.

هنوزم عاشق همشونم و اگه جا داشتم شک نکنید که همشونو میاوردم پیش خودم اما فعلا وسائلی هم که بهشون احتیاج دارم تو کارتون دارند سعی میکنند که خاک نخورند. درکل قرار شد که سر یه فرصت بشینیم شکسته ها و خراباشو بریزیم دور بقیشم بشوریم و تمیز کنیم.یه سریشو برا خودمون نگه داریم و یه سری دیگشو بدیم جایی که بچه ها بتونن باهاش بازی کنند .

هنوز خیلی هاش نوی نو هستش و یه خورده که تمیز بشه عالی میشه.اگه میشد کنار خیابون بساط کنیم بفروشیمشون که خیلی خوب میشد فکر کنم میلیاردر میشدیم. به مامانم میگم خوبه ما دو تابچه بودیم این همه اسباب بازی داشتیما. مامانم گفت تازه خبر نداری کلی شو قبلا ریختم دور!

در بین همه این چیزا دفتر انشای دوم راهنمایی مو هم پیدا کردم و دیشب چند تا از انشا ها مو برای اعضای خانواده خوندم.

وقتی میخواستم اولین انشا رو بخونم فواد خان همچین قیافه ای گرفت که یعنی برو بابا کی حال داره به انشای یه بچه ی دوم راهنمایی (اونم یه بچه ی دوم راهنمایی۱۵ سال قبل) گوش بده. بعد وسطهاش که بودم اومده دفتر و چک میکنه میگه چند سالت بود اینا رونوشتی؟؟

بعد گفت معلمتون بهت نگفت که ادبیات بخون؟ منم گفتم چرا! ( بیچاره خیلی اصرار داشت که من حتما ادبیات بخونم به مامانمم گفته بود)

 ـ اونوقت تو چرا ادبیات نخوندی؟؟؟چرا نویسنده نشدی؟؟ اگه همون موقع ادامه داده بودی الان مثل ... (اسم یه نویسنده ی مشهور رو برد) شده بودی!

برادر و پدرم هم گفتن که این نوشته هاتو چاپ کن

انشاهای من خیلی تخیلی بود و همش در قالب داستان. حتی موضوع " صبر و استقامت" و موضوع های دیگه همرو به شکل داستان نوشته بودم.

چند تا انشای دیگه که براشون خوندم. آقا فواد و محمدرضا خان فقط یه سوال بزرگ از من داشتند:

تو رو خدا بگو چی میزدی اون موقع که این همه توهم داشتی!!   (بی ادبا)

 

من از تعریفاشون خیلی خوشحال شدم. اما یه حسرت هم اومد روی دلم. احساس میکنم که توی زندگیم تو مسیری که باید ، قرار نگرفتم.الان دیگه من اون تخیل رو ندارم  و خوب ۱۵ سال پیر ترم (یعنی اون موقع پیر بودم الان پیرترم).

توی همین دفتر یه موضوعی بود با عنوان "شرح حال خود را بنویسید" و من پس از گفتن شرح حال خود عنوان نموده بودم که در آینده میخواهم روانشناس بالینی بشوم. یعنی من خودم عمرا تو زندگیم به نویسندگی و این جور چیزا فکر نکردم. (جالب  اینه که هیچ کدومش نشدم نه روانشناس و نه نویسنده)

کمـــــــــک یکی بیاد منو کشف کنه! یکی بیاد استعداد من رو شکوفا کنه!

 

 

کاملا بی ربط نوشت:

زنگ زدم باشگاه و میبینم که کلاس ایروبیک ۳۰ تومنی شده ۴۰ تومن! ۴۰ هزار تومن......هیچی دیگه بی خیال هر گونه باشگاه گردیده دست به دعا برداشته ایم تا کوچه پس کوچه های اطراف خانه ما را برای پیاده روی بطلبند انشالله.