1

اوایل بارداریم بود. تقریبا همون موقع ها که اسباب بازی های دوران بچگی کشف شد.

تو حیاط نشسته بودیم و ایلیا و محمد داشتند لطف میکردند باقی مونده اسباب بازی زمان بچگی مارو میریختند تو حوض! ، که مثلا بشورنشون و خاکشون پاک بشه.

محمد جان که لطف کرد یه دسته از کارت های بازی رو ریخت تو آب و من هم همینطوری نظاره گر خیس خوردن شون بودم!!(هرچند مامانم نجات داد اون کارت ها رو والان یه دسته کارت باد کرده داریم)

اون اوایل زیاد حالم خوب نبود و تو عالم هپروت به سر میبردم.

مامان ایلیاو محمد براشون توضیح داد که باید خوب از این اسباب بازی ها استفاده کنند تا خراب نشه و گفت که "فردا پس فردا بچه ی خاله فانوس هم میخواد با اینا بازی کنه و بنابراین برای شما نیست که هر طور خواستین باهاش رفتار کنین"

بعد یه مدت ایلیا اومده به من میگه بالاخره فردا یا پس فردا؟؟؟؟

منم که گیج، میگم چی فردا یا پس فردا؟

گفت: بچتون دقیقا فردا به دنیا میاد یا پس فردا!!!!!!!!


2

باز هم همون اوایل بارداری بود. رفته بودیم خونه ی ایلیا و محمد. 

رفتم تو اتاقشون و تخت جدیدشون رو دیدم. اونا هم سر ذوق اومده بودند و کل وسایلشون رو به من نشون دادند

از اونجایی که خیلی حالم خوب نبود ولو شدم گوشه ی اتاقشون و ایلیا همچنان داشت در مورد اجزای اتاق برای من توضیح میداد.

ایلیا : خاله فانوس این چراغ خوابمون رو ببین

من: اوهوم


ایلیا همینطوری که داشت میرفت اون سمت اتاق : یک کلمه نگفت چقدر قشنگه! ببین چه خاله ای داریم ما!!!!!



ایلیا 6 ساله

محمد 4 ساله