محمد ما
وقتی اومدند دوید و هی گوشه کنار خونه رو سرک کشید. گفتم میخوای نی نی رو ببینی گفت آره.
بردمش بالای تخت خورشید تا بتونه نگاش کنه.
گفت: چقدر کوچولوه.چند سالشه؟ یک سالشه؟؟
گفتم: نه خیلی کوچیکه هنوز یک سالشم نشده.
گفت: من چهار سالمه. با انگشت هم تعداد سالها رو بهم نشون داد که بفهمم چقدر زیاده!!
حدود یک ساعت بعد زنگ خونه به صدا در اومد. همسر بود.
تا فهمید بدو بدو رفت تو راهرو و با یه شوق و ذوق فراوون فریاد زد.
" آقا فواد نی نی خاله فانوس رو دیدی؟"
بعد هم اضافه کرد که "خیلی کوچیکه هنوز یه سالشم نشده."
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۹ ساعت 18:37 توسط فانوس
|